سـيا و ش پـــا ك

سـيا و ش پـــا ك

سـيا و ش پـــا ك

 

 Best screen reservation 1024 by 768 pixels  

 به يزدان كه تا در جهان زنده ام         بد رد سيا و ش د ل آ كند ه ام 

فرزانه ی توس فردوسي پاك نهاد آورده است  :

 در روزگاري كهن  ، درميان موسم  بهار و در شكوهِ سبزه ی چهل روزه ی بهاري  ، پهلوانان ايران ،  توس و گيو به شكارگاهي رفته بودند .آنان ، با خروشِ خروس سحري از خواب بر خاسته .   و دركنارِ مرزايران و تورا ن ، به نخجيرگاهِ دشتِ دغوي اسب تاختند . پس از چندي درپي شكار به بيشه اي رسيدند .  كه در آنجا دخترِ خوبرخي را  هراسان يافتند كه به آنها چشم دوخته بود

 

پر از خنده لب هردو بشتافتند

 

به بيشه يكي خوبرخ يافتند

 ز  خوبي برو بر ، بهانه    نبود

 

بديدار او در   زمانه     نبود 

نشايست كردن بدو در نگاه

 

 ببالا چو  سرو  و  بديدار  ماه

ترا سوي  بيشه كه بنمود راه

 

 بدو گفت توس اي فريبنده ماه 

بزد دوش  و  بگذاشتم   بوم    بر 

 

 چنين داد پاسخ كه ما  را   پدر

همان چون مرا ديد جوشان ز دور

 

 شبِ دير مست آمد از بزم سور

همي خواست از تن سرم را بريد

 

يكي تيغ  زهر  آبگون  بر  كشيد

رسيدستم  اين  لحظه  ايدر  ز   را ه

 

 گريزان درين بيشه جستم پناه

بدو سرِ و بن يك بيك كرد ياد

 

بپرسيد   ازو  پهلوان  از     نژاد 

بشاه  آفريدون    كشد     پروزم

 

بدو گفت من خويشِ گرسيوزم 

 سپهبُدان ازاو پرسيدند كه چرا پياده اي ؟!  پريچهره پاسخ گفت  : پس از فرار از دست خشم پدر ، در راه روزبانان زر و تاج مرا بستدند و پس از چندي اسبم از سستي و خستگي بماند وناچار به اين بيشه پناه آورده ام . اگر پدرم هشيار گردد ، در پي من سواران فرستد و ازخشم او از بوم توران بايدبه ديار ديگري  بروم  . و اكنون ، پناهي جز پروردگار يكتا ندارم . پهلوانان براي نگهداري خوبچهره و پناه گرفتن او  به گفتگو و جدال پرداختند .  هريك در يافتن او ، خود را نخستين مي دانستند و آرزوي  نگهبان  او را داشتند . تاآنجا كه سخنشان به تندي گرفت و گفتند : پس اگر با يكديگر سازگار نيستيم سر خوبرچهره رامي بُريم ؟!  ليكن يكي به داوري پرداخت و گفت : اورا به پيش كي كاوس شاه ايران ببريم . و هر چه او  گفت ، همان را  انجام  دهيم . و با خوبچهره به پيش كي كاوس رفتند و پناه و يار او گرديدند .

كي كاوس چون خوبچهره را  بديد از زيبائي او لبرا به دندان گزيد . و به هر دو سپهبد گفت : اين آهوي دلبر ، شكاري است در خور مهتر ، پس رنج راه شما كوتاه شده و به هر يك ده اسب پاداش داده و آنها را روانه كرد . و به پرسش از پريچهره پرداخت .

 كه چهرت بمانند چهر پريست

 

بدو گفت ، خسرو نژاد تو كيست 

  ز   سوي  پدر    آ فريدونيم   

 

 بگفتا ، كه از مام خاتونيم   

 بدان مرز وخرگاه او پروزست 

 

نيايم سپهدار گر سيوز ست 

هم از تخمه ی تور با جاه و آب

 

كه اويست هم خويش افراسياب

پس پريچهره را به شبستان خود فرستاد و او را سرور ماهرويان نمود و اورا بزني بگرفت .

 

 بسر بر ز زر و زِ پيروزه تاج   

 

نهادند زير اندرش تخت   عاج       

بياقوت  و  پيروزه  و     لاجورد

 

بيآرا ستنـد ش به ديبـــاي زرد

{  پريچهر ، از نياي گرسيوز برادر افراسياب واز نژادِ فريدون است . او بيگناهِ پاكِ پارسائي است ،كه ا ز دست اهريمنِ مستي پدر و راهزنان فراري گشته است . و پس از فرارِ ازدست بَدان ، و دست سرنوشت به پهلوانانِ ايران، پناهنده مي گردد. و همسر كي كاوس و شه بانوي ايران مي شود كه او هم از نژاد فريدون است . فريدوني كه آژي دهاك را به بند كشيد و به كوه البرز بست و زمين را بين سه پسرش سلم و تور  وايرج بخش نمود . }

پس از چندي در  بهارِ خرم و شاداب ،  از آن مادرِ نيك نهاد ،  بچه ی فرخِ زيبائي بدنيا آمد . كه در زاد روز او اختر شناسان ستاره و زايچه او را آشفته ديدند ؟!

 

 يكي كودك آمد چو تابنده مهر      

 

چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر     

 به  چهره  بسانِ  بت     آذري 

 

جدا گشت ازو كودكي چون پري 

كز آنسان نبيند كسي روي و موي  

 

جهان گشت از آن خرد،پر گفتگوي
 بدو چرخ گردنده را بخش كرد 

 

جهاندار   نامش    سياوخش    كرد

 

 تاآنكه رستم به پيش كي كاوس آمد وكودك و زيبائي او  را بديد .

 

تهمتن بيامد بر شهريار 

 

چنين تا بر آمد برين روزگار   

مرا پرورانيده بايد بكَش

 

 چنين گفت كين كودك شيروش            

 مر او را بگيتي چو من دايه نيست

 

چو دارندگانِ ترا مايه نيست

رستم دايه سياوش گرديده و او را به زابلستان نزد خود برد . و به آموزش وپرورشش پرداخت  .

 

عنان وركاب و چه و چون وچند    

 

سواري وتير و كمان و كمند            

همان باز و شاهين و يوز وشكار 

 

نشستنگه و مجلس و ميگسار          

سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

 

 ز دادو زبيداد و تخت وكلاه             

 بسي رنج برداشت كآمد ببر     

 

هنرها بياموختش سر به سر              

بمانند او كس نبود از مهان       

 

سياوش چنان شد كه اندر جهان      

 به نخجير  شير آوريدي به بند

 

چه يكچند بگذشت گشت او بلند

 

 رستم پس از رنج وكوشش فراوان  در بزرگ نمودن سياوش و هنر آموزيها به او ، هرچه مي دانست به او آموخت .

سياوش بزرگ شده و به رستم گفت :

 كه آمد بديدار شاهم نياز            

 

چنين گفت با رستم سر فراز       

 هنر هاي شاهانم آموختي    

 

بسي رنج بردي و دل سوختي

هنرها وآموزشِ پيلتن 

 

پدر بايد اكنون كه بيند زمن  

پس رستم سواراني گرد آورد و با پوشيدني وگستردني بسيار ،  با سياوش وبزرگان زابلستان ،  به نزد كي كاوس رفتند . تا پدر پور سر فراز را ببيند .

{ سياوش از مادري پاك و پارسا و والا نژاد و پدري فرمانروا بدنيا  آمد .  او مانند پريان زيبا بود . و بدست رستم ِ تهمتن ،   آئين داد و پهلواني و پاكي را آموخت . و يلي پهلوان ، پاك نهاد ، نيك گفتار و نيك كردار شد .}

كي كاوس ، توس وگيو  را به پيشواز رستم و سياوش فرستاد و پس از ديدن سياوش و برزو بالاي او به شگفتي  بماند .

 كه آمد سياوخش با فرهي

 

چو آمد به كاوس شاه آگهي

برفتند با شادي و پيل وكوس          

 

بفرمود تا با سپه گيو و توس  

بر آن تخت پيروزه بنشاختش 

 

ز رستم بپرسيدوبنواختش

 بسي آفرينها برو بر بخواند            

 

چنان از شگفتي برو بر بماند 

 بسي بودني ديد و بس گفتگوي  

 

 بران برز وبالا و آن فرّ اوي  

 بخواند و بماليد رخ  بر زمين  

 

بسي آفرين از جهان آفرين 

خداوند هوش وخداوند مهر

 

همي گفت كاي كردگار سپهر 
نيايش ز فرزند گيرم نخست

 

همه نيكوئيها به گيتي ز تست

 

كي كاوس به خشنودي ديدار پسرش يك هفته جشن گرفت و شادماني نمود  . و تا هفت سال به آزمايش سياوش پرداخت . سياوش در كنار مادر و پدر مهربان روزگار بخوشي و خرمي گذراند و در نهادش جز پاكي و راستي چيز ديگري نداشت ..

 بهر كار جز پاكزاده نبدو

 

چنين هفتسالش همي آزمود

در هشتمين سال آمدن سياوش به پيش پدر ، او در هر آزمايشي به سرفرازي  گذر كرد ، پس برسم بزرگان و فرّ كيان ، منشوري بر پرنيان نوشتند و تاجِ زر و كمرِ زرين به سياوش دادند . و او را جانشينِ پس از پدركردند . و سروري سرزمين كورشان (كهستان) را كه در فرا رودان (ماورا النهر ) است  بدو دادند  .[1]

خوشي سياوش چندي نگذشت كه مادرش را از دست داده و سوگوار و اندوهگينِ مادر شد . تايكماه خنده بر لب خود نگشوده و  به گريه و زاري پرداخت . و آنچنان به جانِ شيرينش ستم روا داشت كه پدر و بزرگان ايران نگران او شدند . چون بزرگان و دانايان  از دلِ سياوش آگاهي يافتند به سوي او شتافتند و به پند و اندرز او كوشيدند و گفتند:

 ز دستِ اجل هيچكس جان نبرد     

 

هر آنكس كه زا د او ز مادر بمرد        

 به مينوست جان وي اندُوه مدار    

 

كنون گر چه شد مادرت يادگار         

 دل آورد شه زاده را باز جاي 

 

بسد[2] لابه و پند وافسون و راي    

بدو شادمان شد دل شهريار

 

 بر آمد برين نيز يك روز گار

چندي بگذشت و سياوش كمي آرام گرفت .

روزي كي كاوس با سياوش  در ايوان نشسته بودند . سودابه كه  جانشين مادر او شده بود به ايوان آمد . و بناگاه روي سياوش را  بديد . از ديدن سياوش دلش به دميدن افتاد و چنان شد كه يخي به كنار آتش آمده باشد ! پس از آنروز كسي را پنهاني  به پيش سياوش فرستاد و او را به شبستان خود خواند ؟!

 بر آشفت از آن كار آن نيكنام 

 

فرستاده رفت و بدادش پيام  

مجويم كه با بند و دستان نيم 

 

بدو گفت مرد شبستان نيم

سياوش از پيام بر آشفته گشت وپيام آور را از خود براند .

سودابه شبي به نزد كي كاوس رفت و بدو گفت : سياوش را به شبستان بفرست تا او خواهران و دخترانِ ماهروي آنجاي  را ببيند و كمي بياسايد .  ما از او پذيرائي خواهيم كرد . كي كاوس از مهر مادرانه سودابه خشنود شد . چون سياوش مادرش تازه مرده بود .

بدو مر ترا مهر سد مادر است           .

 

بدو گفت شاه اين سخن در خورست   .

 

كي كاوس سياوش را خواند و به او گفت :

 كه مهر آورد بر تو هر كت بديد 

 

ترا پاك يزدان چنان آفريد            

كسي پاك چون تو ز مادر نزاد        

 

 ترا داد يزدان به پاكي نژاد

 چو سودابه خود مهربان مادر است

 

پسِ پرده ی من ترا خواهر است

پس بديدار خواهران و دختران به شبستان بر و كمي بياساي  . سياوش انديشيد كه اين گفتِ سودابه است و  سخن پدر نميباشد . پس  به پدر گفت :

من بايد با بِخردان و رزم آوران بنشينم ، تا به  دانش و آئين رزمِ  با گرز و نيزه و تير وكمان  دست يابم . و بتوانم با آمادگي در برابر دشمنان و بدگمانان برابر ي كنم  . اما ازشبستان و زنان دانشي نمي آموزم . پس از رفتن من به شبستان در گذر .

پدر از اين سخن نيكو شاد شد و ليكن گفت :

انديشه بد در دل نداشته باش و براي شادي به شبستان برو . سياوش كه پايداري پدر را ديدگفت :

دل و جان بفرمان تو داده ام           

 

من اينك به پيش تو استاده ام  

 تو شاه جهانداري و من رهي

 

برآنسان روم كم تو فرمان دهي

{ سياوش با خوي بد سودابه روبرو مي شود و از او دوري مي كند . در آغاز به پاسخ نخستينِ  فرستادهُ سودابه وسپس در دومين بار به فرمان پدر از رفتن به شبستان خودداري مينمايد . و ليكن براي بار سوم و به  فرمان دوم پدر سرپيچي نميكند و فرمانگزار كيكاووس مي شود . و آماده ی روبرو شدن با سرنوشت خود ميگردد . }

هيربدي بد نهاد كليد دار شبستان بود  . كي كاوس به هيربد گفت كه سياوش را به شبستان ببرد و ازو پذيرائي كند . سياوش بدستور پدر به شبستان رفت .

 

 سياوش همي بود ترسان ز بد 

 

چوبرداشت پرده ز در  هيربد           

بديدار او بزم ساز آمدند

 

شبستان همه پيش باز آمدند

شبستان بزرگ بود و باشكوه  ، همه جاي بوي مشك و نواي ساز و آواز مي آمد . و  به پرده هاي ديباي رنگارنگ و زيبا   آراسته بود. رامشگران و خوبرويان در آنجا مي خراميدندو چشم را خيره مي كردند و دل هر جواني را به تپش مي انداختند .

در نزديك ايواني ، تختي با شكوه و زرينِ پيروزه نگار بودكه

 

 بسان بهشتي پر از رنگ و بوي         

 

 بر آن تخت سودابه ی ماهروي        

سرجعد زلفش شكن بر شكن

 

نشسته چو تابان سهيل يمن

سودابه تا سياوش را بديد به پيش او رفته و او را زماني در بر گرفت 

 

 نيامد ز ديدار نو شاه ،  سير                

 

همي چشم و رويش ببوسبد دير       

همان شاه را نيز پيوند نيست 

 

 كه كس را بسان تو فرزند نيست

 

سياوش بدانست كه آن مهر مادري نيست و خودرا زود از دست سودابه ی  فتنه گر ، رهانيد . و به نزديك خواهران خود رفته و پس از چندي از شبستان بيرون شد .

سودابه باز به نزد كي كاوس رفته و گفت :

.تاپيش از آنكه سياوش كسي را برگزيند كه در خور او نباشد . بايد زني از نژاد والا براي او برگزينيم و او را ياوري بنمائم .

پدر ، پورِ خود را خواسته و به او گفت :

من آرزو دارم كه از پشت تو شهرياري ديگر بيايد و همانگونه كه من از تو خشنودم ، تو نيز از فرزند خود خشنود گردي . اختر شناسان و پيشگويان گفته اند كه ازپشت تو پسري بدنيا مي آيد  كه در جهان يادگاري بزرگ و فرامش نشدني خواهد شد . سياوش گفت :

 

چنين گفت من شاه را بنده ام            هر آنكس كه او بر گزيند رواست

 

 بفرمان و رايش سر افكنده ام         جهان دار بر بندگان پادشاست

سياوش از پدر خواست كه اين گفته را به سودابه نگويد و از ديدار دوباره او نگران بود !

 

ز گفت سياوش بخنديد شاه

 

 نبد آگه  از آب در زير كاه

كي كاوس به سياوش گفت : سودابه مانند مادر تو است و تو را پاسباني ميكند . پس به شبستان او برو و دختري از بزرگان برگزين . ليكن سياوش از روبرو شدن با سودابه نگران بود .

 

نهاني ز سودابه ی چاره گر     بدانست كه آن نيز گفتار اوست

 

 همي بود پيچان و خسته جگر       

 همي زو بـدّريد بر تنْش پوست

سياوش بار دوم و به فرمان پدربراي بر گزيدن همسر به شبستان  كشيده شد . سودابه همه ی دختران دم بخت را به پيش خود خواند .

 

همه دختران را بر خويش خواند      

 به پيشش بتان نو آيين بپاي 

 

 بياراست بر تخت زرّين نشاند        

 تو گفتي بهشتست نه كاخ سراي

سودابه به هيربد گفت كه به سياوش بگوييد  به پيش من بيايد . چون سياوش پيغام سودابه را شنيد خيره ماند و از پروردگار ياري خواست .

بسي چاره جست و نديد اندر آن        .

 

همي بود پيچان و لرزان بر آن           .

اما سياوش به ناچار ، خرامان به كنار تخت سودابه رفت و زيبايي و آرايش سودابه را بديد . سودابه از تخت پايين آمد و

 

 

خرامان بيامد سياوش برش     

 بياراسته خويش چون نو بهار          

به پيشش بتان نو آئين به پاي     

 فرود آمد  از تخت و شد پيش اوي سياوش بر تخت زرين نشست

 

بديد آن نشست و سر و افسرش ِبگِردَش هم از ماهرويان هزار    
 توگفتي بهشت است كاخ و سراي   
به گو هر بياراسته روي و موي       
 به پيشش بكش[3] كرده سودابه دست

سودابه همه ی دختران را به سياوش بنمود ،  و گفت از اين بتان تراز كه همه در شرم و نازند ،  هر كه را بخواهي برگزين .

 

بتانرا بشاه نو آئين نمود               

 بدو گفت بنگر برين تختگاه         

 همه نارسيده بتان تراز              

 كسي كت خوش آيد سر اپاي اوي  سياوش چو چشم اندكي برگماشت    همي اين بدآن آن بدين گفت ماه

 

 كه بودند چون گوهر نا بسود           پرستنده چندين به زرين كلاه         

 كه بسرشتشان ايزد از شرم ناز               نگه كن بديدار و بالاي اوي           
 از ايشان يكي چشم زو بر نداشت          نيارد بدين شاه كردن نگاه

و همهُ ماهرويانِ والا نژاد ،  از زيبايي سياوش ، در شگفت شدند و آرزوي برگُزيده شدن را نمودند . و به تندي بر تختهاي خود بنشستند  .

سودابه گفت :

 

نگويي مرا تا مراد  تو چيست         

 هر آنكس كه از دور بيند ترا  

 

كه بر چهر تو فرّ ِ چهر پريست      
 شود بيهش و بر گزيند ترا

سياوش بر خود  فرو ماند و پاسخي نداد و بر دل پاك نهادش آوائي آمد و بيانديشيد :

كه من بردل پاك شيون كنم            .

 

به آيد كه از دشمنان زن كنم            .

او باخود گفت كه :  دختران شبستانِ سودابه ، بدست او پرورش يافته اند و مانند او مي باشند . و به ياد داشت كه ، مهترانِ نامور به او گفته بودند ،  زنان بد ،  بر سر فرمانروايان و گُردان ايران ، چه آورده بودند . پس سياوش خاموش ماند و سر به پائين انداخته و پاسخي نداد .

سودابه به سياوش گفت كه ماهرويان مانند ماه در برابر تو اند . من هم مانند خورشيد شبستان در برابر تو مي باشم . شگفت نباشد كه به ماه رويان ، نگاهي نكني  وكسي را برنگزيني ، چون خورشيدِ شبستان را در كنار خود داري .

نباشد شگفت ار شود ماه خوار          .

 

تو خورشيد داري خود اندر كنار        .

اگر تو با من پيمان ببندي ، و از من دوري نكني ، مانند دختران نورسيده با تو خواهم بود ، و مرا در پيش پاي خود داري .

 

بسوگندِ پيمان كن  اكنون يكي   

چو بيرون شود زين جهان شهريار   

 من اينك به پيش تو ِاستاده ام        

  ز من هرچه خواهي همي كام تو        سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد  رخان سياوش چو گل شد ز شرم     چنين گفت با دل كه از كار ديو     

  نه من با پدر بي وفايي كنم            اگر سرد گويم برين شوخ چشم     

 يكي جادويي سازد اندر نهان

 

ز گفتار من سرمپيچ   اندكي          
 تو خواهي بُدَن زو مرا يادگار        
تن و جا ن شيرين ترا داده ام          برآرم نه پيچم سر از دام تو         
همانا كه از شرم ناورد ياد              بيآراست مژگان به خوناب گرم    
 مرا دور  دادارِ كيوان خديو            
 نه با اَهرِمَن آشنايي كنم             بجوشد دلش گرم گردد ز خشم    
 برو بگرود شهريار جهان

وبا خود انديشيد كه كاوس را دوباره خام خواهد نمود و ، فتنه اي نو برمي انگيزد . پس با زبان گرم  و  نرم با او بايد سخن بگويم و او را از خود دور نمايم .

سياوش گفت : تو زيباي زيباياني ، و ليكن درخور تنها پادشاه مي باشي . من يكي از دختران را بر مي گزينم  ، و با آن دختر پيمان مي بندم . و اكنون زبانم را پيش تو گروگان مي كنم ، كه تا آن دختر پيش من باشد . به دختر ديگري نگاه نكنم  ، و هميشه او را نگهدارباشم .  اگر چهره من نكوست 

 

مرا آفريننده از فر خويش              

تو اين راز مگشاي و با كس مگوي

 سر بانواني و هم مهتري              

چنين گفت و برخاست از پـيش اوي  همي زود بيرون شد اندر زمان

 

 

چنين آفريد اي نگارين ز بيش     
 مرا جز نهفتن همان نيست روي    
 من ايدون گمانم كه تو مادري       
 پر از مـهر جـانِ بَد انـديــش اوي    
 ز سودابه رفته دل و هوش وجان

چو كاوس به شبستان آمد . سودابه او را بديد و به او مژده داد ، كه سياوش ، از دختران شبستان ،  دختري را برمي گزيند. . كاوس بسيار شاد گشت و در گنج خانه بگشود . و چندي گهر و ديبا و كمر زرين ، براي جشن همسري سياوش ، به سودابه داد . كه بكارش آيد . و گفت سد چندانِ اين گهرها را بايد به سياوش داد .

 

نگه كرد سودابه خيره بماند         

 كه گر او نيآيد بفرمان من           

  بد ونيك چاره كاندر جهان         بسازم اگر سر بپيچد ز من

 

 به انديشه افسون فراوان بخواند     

 روا دارم ار بگسلد جان من         
 كنند آشكارا و اندر نهان               كنم زو فغان بر سر انجمن 

پس سياوش به فرمان پدر براي برگزيدن همسر به شبستان رفت . سودابه بنزد او آمده گفت  : هر دختري كه بخواهي برگزين . كاوس گنج بسياري بتو داده كه در پيش من است . اما مرا هم درياب و از مهر من دوري مجو 

 

بهانه چه داري كه از مهر من        

كه تا من تو را ديده ام مرده ام      همي روز روشن نبينم ز درد      

كنون هفت سال است تا مهر من     يكي شاد كن در نهاني مرا            فزون زآنكه دادت جهاندار شاه       

 و گر تو نيائي به فرمان من         

 كنم بر تو اين پادشاهي تباه             سياوش بدو گفت هرگز مباد          چنين با پدر بي وفايي كنم            

 تو بانوي شاهي و خورشيد گاه     

  ازآن تخت برخاست با خشم وجنگ بدو گفت من راز دل پيش تو         

مرا خيره خواهي كه رسوا كني        

بزد دست و جامه بدريد پاك         برآمد خروش از شبستان اوي     

يكي غلغل ا زكاخ و ايوان بخاست  بگوش سپهبد رسيد آگهي            

 پر انديشه از تخت زرين برفت       بيآمد چو سودابه را ديد روي         

  ز هر كس بپرسيد و شد تنگ دل    خروشيد سودابه در پيش اوي        چنين گفت كه آمد سياوش بتخت  

كه از تست جان و دلم پر ز مهر      

كه جز تو نخواهم كسي را  ز بن        بينداخت افسر ز مشكين سرم        

پر انديشه شد زين سخن شهريار     بدل گفت گرين راست گويد همي   سياوخش را سر ببايد بريد               خردمند مردم چگويد كنون           كساني كه اندر شبستان بدند        گسي[4] كرد و در گاه تنها بماند   بهوش و خرد با سياوش بگفت       نكردي تو اين بد كه من كرده ام  

 چرا خواندم اندر شبستان ترا        همي راستي جوي و بنماي روي       سياوش بگفت آن كجا رفته بود       سراسر سخنها همه باز گفت          چنين گفت سودابه كاين نيست راست بگفتم همه هر چه شاه جهان           

 ز فرزندو از تاج و از خواسته           بگفتم كه چندين برين بر نهم       

مرا گفت با خواسته كار نيست       

ترا بايدم زين ميان گفت و بس     

مرا خواست كآرد بكاري بچنگ    نكردمش فرمان همه موي من          يكي كودكي دارم اندر نهان           زبس رنج كشتنش نزديك بود      

 چنين گفت با خويشتن شهريار          برين كار بر نيست جاي شتاب     

  نگه كرد بايد بدين برنخست           به بينم كزين دوگنه كار كيست        بدآن باز جستن همي چاره جست   

 بر و روي او و سر اپاي اوي  

 زسودابه بوي مي و مشكناب           نديد از سياوش ازآن گونه بوي       غمين گشت و سودابه را خوار كرد    بدل گفت كاين را بشمشير تيز       زهاماوران[5] زانپس انديشه كرد وديگر بدانگه كه در بند بود        

 پرستار سودابه بد  روز و شب      

سه ديگر كه يك دل پر از مهرداشت چهارم كزو كودكان داشت خُرد     سياوش از آن كار بُد بي گناه       

 بدو گفت كاين خود مينديش هيچ     مكن ياد ازين نيز و با كس مگوي

 

 

 به پيچي ز بالا و از چهر من   

 خروشان و جوشان و آزرده ام       
  بر آنم كه خورشيد شد لاجورد        همي خون چكاند برين چهر من    ببخشاي روز جواني مرا               بيآرايمت  تاج و تخت و كلاه             به پيچي ز راي و ز پيمان من 
 شود تيره بر چشم تو هور و ماه      
 كه از بهر دل من دهم سر بباد       
  ز مردي و دانش جدايي كنم           سزد كز تو آيد بدينسان گناه؟!        بدو اندر آويخت سودابه چنگ       بگفتم نهاني بد انديش تو              
 به پيش خردمند رعنا كني             بناخن رخانرا همي كرد چاك          فغانش ز ايوان برآمد بكوي         توگفتي شب رستخيز است راست فرودآمد از تخت شاهنشهي           بسوي شبستان خُراميد تَفت          خراشيده وكاخ پر گفتگوي            ندانست كردار آن سنگدل          
 همي ريخت آب و همي كند موي   برآراست چنگ و برآويخت سخت
چه پر هيزي از من تواي خوبچهر    چنينت همي راند بايد سخن       
 چنين چاك شد جامه اندر برم       سخن كرد هر گونه اي خواستار           وزينگونه زشتي نجويد همي       
 بدين سان بود بند بد را كليد         خوي شرم از اين داستان گشت خون هشيوار و مهتر پرستان بدند          سياوخش و سودابه را پيش خواند   
كه اين راز از من نبايد نهفت          
 ز گفتار بيهوده آزرده ام              كنون غم مرا  بند  دستان ترا     
 سخن بر چه سان رفت با من بگوي 
 از وزان كو ز سودابه آشفته بود     سخنها كه بد رفته  اندر نهفت       
 كه او از بتان جز مرا مي نخواست 
  بدو خواست داد آشكار و نهان       
  ز دينار و از گنج آراسته             
 همه نيكوييها به دختر دهم             بدختر مرا راي ديدار نيست           
 نه گنجم به كارست بي تو نه كس دودست اندرآورد چون سنگ تنگ بكند و خراشيده شد روي من         
 ز پشت تو اي شهريار جهان          جهان پيش من تنگ و تاريك بود  
 كه گفتار هر دو نيايد بكار          
  كه تنگي دل آرد خرد را بتاب    گواهي دهد دل چو گردد درست
  بباد  افره ی بد سزاواركيست           ببوييد دست سياوش نخست     سراسربه  بوييد هر جاي اوي  
همي يافت كاوس و بوي گلاب   
  نشان بسودن نبود اندروي            
 دل خويشتن زو پر  آزار كرد        ببايدكنون كردنش ريز ريز          
 كه بر خيزد آشوب و جنگ و نبرد  
 بر او نه خويش و نه پيوند بود  به پيچد از آن درد و نگشاد لب   
 ببايست ازو هر بد اندر گذاشت    
 غم خُرد را خُرد نتوان شمرد        خردمندي وي بدانست شاه           هشيواري و راي رفتن بسيچ         
 نبايد كه گيرد سخن رنگ و  بوي  

كي كاوس ،  از ترس جنگِ  با  پدر سودابه كه  شهريارِ هاماوران بود ، و مهري كه به كودكان و خود سودابه داشت ،  ازسياوش خواست ، كه سخني نگويد و سودابه را نكشت . و به پاكي سياوش پي برد .

سودابه كه دانست در پيش  كاوس خوار شده و از مرگ دور گشته است . و در دست يابي به سياوش  ، ناكام مانده و به هيچ راهي به سياوش نمي رسد  . دوباره چاره در آن كار زشت جست و با اهريمني ديگر ،  يار گشت و به آشوبگري و نابودي سياوش پاك پرداخت .

سودابه  زني بد نهاد در شبستان خود داشت  ، كه بار دار بود   . در آغاز با او پيمان دوستي بست و زر بسيار بداد و گفت بايد تو دارويي بخوري و بچه ات را بكشي و سپس بمن دهي . تا من به پيش كي كاوس ببرم و به او بگويم كه اين بچه از آن من است ، كه به آزار آنروزِ  سياوش و  زدنِ  او كشته شده است . و كاري كنم كه او باور كند ، كه سياوش با من ،  برانگيخته است . زن به بندگي و راز داري ، خود را به سودابه آراست و زر بگرفت و دارويي خورد . دو بچه از تخمه ی اهرمني او بيفتاد  .

مگر كاين چنين بند و چندين دروغ 

 چو شب تيره شد داروي خورد زن  

 دو بچه چنان چون بود ديو زاد           .

 

بدين بچه ی تو بگيرد فروغ           
 بيقتاد ازو بچهُ اهرمن                  
  چه باشد خود ازديو  جادو نژاد          .

پس تشتي زرّين آورده و دو بچه را ، در آن گذاشته و به سودابه داد و خود نهان شد .

سودابه ، شبانه به فغان و ناله بلند گشته و شبستان را به آشوب كشيد . كاوس از نواي خروشِ شبستان  بر خاسته و پرسيد چه شده است ؟!  به سودابه چه مي گذرد ؟! و به شبستان او رفت . در آنجا سودابه را خفته ديد و گريان و دو كودكِ مرده ی  نورسيده را در تشت زرين بديد ! سودابه ،  هر چه مي خواست بگفت و آشوب در دلِ كاوس براند و او را به سياوش پاك بدگمان نمود .  كاوس ، بخود گفت : پس  اين انديشه را چگونه درمان كنم ؟!

 

برفت و بر انديشه شد يكزمان       نشايد كه اين بر دل آسان كنم

 

 دل شاه كاوس شد بد گمان    

   همي گفت كاين را چه درمان كنم 

كي كاوس اخترشناسان را بخواند و از آنها از هاماوران و دو كودك مرده بپرسيد .

همه زيگ و سلاب بر داشتند              دو كودك ز پشت كسي ديگرند

 نشان بد انديش نا پاك زن              .

 

بدآن كار يكهفته بگذاشتند           
 نه از پشت شاهند و زين مادرند
 بگفتند با شاه و با انجمن                  .

سرانجام ستاره شماران گفتند كه دو كودك ، از سودابه و كي كاوس نيست . و  از  زني اهريمن پيشه است . و نشاني آن زن پليد را به كي كاوس دادند . روزبانان ، زن ناپاك را  پيدا نموده و به خواري به پيش كي كاوس بردند . در آغاز ، كي كاوس ، به سخن خوش ، روزگار دو كودك را از آن زن پرسيده و به او نويد زر بسيار داد . اما  زنِ بد كنشِ  اهريمني ، ازترس مرگ سخن راست ،  نگفت . پس كي كاوس گفت ، كه او را بيرون ببرند و با چاره سازي ازو سخن بشنوند . زن را به اره و دار و چاه كشاندند و از مرگ ترساندند . اما زنِ اهريمني هيچ نگغت و خود را بيگناه دانسته و  به پيمان خو د كه با سودابه بسته بود پايدار  بماند .

ستاره شمار ، با سودابه روبرو شده و در پيشگاهِ او گفت كه اين دو كودك از او نيست . اما سودابه با گريه و زاري گفت كه  ستاره شناسان ، از پهلواني و زورمندي سياوش مي ترسند .  و از بيم خشم سياوش سخن به دروغ مي گويند .

ز بيم سپهبد گَو پيلتن                 

  كجا زور دارد بهشتاد پيل         

  همي لشگري نامور سد هزار             .

 

بلرزد همي شير در انجمن         
  ببندد چو خواهد ره رود نيل          گريزند ازو در كف كارزاز               .

سودابه به كاوس گفت : اگر تو را  اندوه  فرزند نيست . من پيوند خود با تو مي شكنم . و اين داوري را به گيتي  مي سپارم و به گريه و زاري ادامه داد . كاوس دژم شد . و با او زار بگريست كه چه كند؟! او با بزرگان سخن گفت و چاره خواست . آنها به او گفتند :

وزين دختر شاه هاماوران              

 زهر دوسخن چون برين گونه گشت چنين است سوگند چرخ بلند             مگر كاتش تيز پيدا كند                   .

 

پر انديشه گشتي بديگر كران        
 بر آتش ببايديكي را  گذشت           كه بر بيگناهان نيايد گزند              گنه كار را زود رسوا كند                 .

پس كي كاوس به سودابه و سياوش گفت كه بايد از آتش بگذرند .

سودابه  كه مي دانست گناهكار است  . گفت : كه به گواه اين دو كودك كه در پيش كاوس افكنده ام  . راست مي گويم . پس بايد سياوش راستي خود را بنماياند . و در آغاز از آتش بگذرد . اما سياوش كه مي دانست بي گناه و پاك است  . ترسي از آتش نداشت .

به پور جوان گفت شاه زمين           

 به پاسخ چنين گفت با شهريار 

   اگر كوه آتش بود بسپرم                پر انديشه شد شاهِ كاوس كي          ازين دو يكي گر شود نابكار 

  چو فرزند وزن باشد وخون ومغز     همان به كزين زشتِ انديشه دل    

 چه گفت آن سپهدار نيكو سخُن        .

 

كه رايت چه بيند كنون اندرين     
 كه دوزخ مرازين سخن گشت خوار  ازاين ننگ خواريست گر نگذرم      
 ز فرزند و سودابه ی شوم پي 
 ازين پس كه خــــواند مرا شهريــار
كه را پيش بيرون شود كار نغز        بشويم كنم چاره ی دل گسل          
  كه با بد دلي شهرياري مكن              .

بدستور فرمود تا ساروان                 هيونان بهيزم كشيدن شدند             بسد كاروان ُاشتر سرخ موي           نهادند هيزم دو كوه بلند               بدور از دو  فرسنگ ، هركس بديد     هميخواست ديدن سر راستي           نهادند بر دشت هيزم دو كوه          گذر بود چندان كه جنگي سوار         پس آنگاه فرمود پرمايه شاه           بيآمد دو سد مرد آتش فروز   

  نخستين دميدن سيه شد ز دود   

 زمين گشت روشنتر از آسمان         سراسر همه دشت بريان شدند       سياوش بيآمد به پيش پدر             هشيوار   با جامهاي سپيد                يكي بارگي[6] بر نشسته سياه     پراكنده كافور بر خويشتن               توگفتي به مينو همي جست راه      

 بد آنگه كه شد پيش كاوس باز     

 رخ شاه كاوس پر شرم بود            سياوش بدو گفت انده مدار           سري پر زشرم و تباهي مراست      ورايدونكه زين كار هستم گناه       بنـــيروي يــزدان نيــكي دهــــش

 

هيون آرد از دشت سد كاروان      
 همه شهر ايران بديدن شدند         همي هيزم آورد پر خاشجوي        شمارش گذر كرد بر چون و چند 
  چنين گفت كه اينست بد را كليد    بكار اندرون كژّي و كاستي          جهاني نظاره شده هم گروه             ميانش  بتنگي بكردي گذار              كه بر چوب ريزند نفت سياه         دميدند وگفتي شب آمد بروز   
 زبانه بر آمد پس دود زود       
جهاني خروشان وآتش دمان        
 بدآن چهر خندانش گريان شدند  
 يكي خُود زرّين نهاده بسر          
  لبي پر ز خنده دلي پر اميد           همي گَرد نعلش بر آمد بماه        
 چنان چون بود ساز و رسم كفن     
  نه بر كوه آتش همي رفت شاه      پياده شد از اسپ وبردش نماز     
سخن گفتنش با پسر نرم بود      
  كزين سان بود گردش روزگار    
  اگر بي گناهم رهائي مراست         جهان آفرينم ندارد نگاه                   ازين كوه آتـــش نيابم تپــــــــش

سياوش  چو آمد به آتش فراز            مرا ده بدين كوه آتش گذر          

  چو زين گونه بسيار زاري نمود           خروشي بر آمد زدشت وزشهر       

 از آن دشت سودابه آوا شنيد         هميخواست كورا  بد آيد بروي    سياوش سيه را بدآنسان بتاخت        زهر سو زبانه همي بر كشيد            يكي دشت با ديدگان پر زخون       زآتش برون آمد آزاد مرد           

 چو او را بديدند بر خاست غو         چنان آمد اسپ و قباي سوار   

 چو بخشايش پاك يزدان بود       

   چو زآن كوه آتش بهامون گذشت   سواران لشكر بر انگيختند             

 يكي شادماني شد اندر جهان          همي داد مژده يكي را دگر              همي كند سودابه از خشم موي      

چو پيش پدر شد سياوخش پاك       فرود آمد از اسپ كاوس شاه         سياوش به پيش جهاندار ، پاك       

 كه از تفّ آن كوه آتش برست        بدو گفت شاه اي دلير جوان       

 چناني كه از مادرِ پارسا                سياوخش را تنگ در بر گرفت            .

 

همي گفت با داور بي نياز                رها كن تنم را زبند پدر               سيه[7] را بر انگيخت بر سان دود        غم آمد جهان را  از آن كار بهر   
 از ايوان ببام آمد آتش بديد          همي بود جوشان و با گفتگوي               تو گفتي كه اسبش بآتش بساخت      كسي خُود و اسپ و سياوش نديد        كه تا  او  كي آيد ز آتش برون        لبان پر زخنده برخ همچو وَرد        
 كه آمد زآتش برون ، شاه نو        
 كه گفتي سمن داشت اندر كنار  
  دَمِ آتش وباد يكسان بود              خروشيدن آمد زشهر و زدشت     
 همه دشت پيشش درم ريختند        ميان كهان وميان مهان                
 كه بخشود بر بي گنه دادگر       
  همي ريخت آب و همي خست روي 
 نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك  پياده سپهبد پياده سپاه                 بيآمد بماليد رخرا بخاك            
همه كامه ی دشمنان كرد پست      
  كه پاكيزه تخمي و روشن روان      بزايد شود بر جهان پادشا             زكردار بد پوزش اندر گرفت       .

پس از آن كي كاوس گرزه گاو پيكر بدست گرفت و دستور داد كه سودايه ی ، گناهكارِ ، بد كنشِ  اهريمني از آتش بگذرد

بر آشفت و سودابه را پيش خواند  

 كه بي شرمي و بد بسي كرده اي         چه بازي نمودي بفرجام كار         بخوردي و در آتش انداختي           نيايد ترا پوزش اكنون بكار          

 بدو گفت سودابه كاي شهريار       

مرا گر همي سر ببايد بريد              بفرماي من دل نهادم برين             سياوش سخن راست گويد همي      همي جادوئي زال كرد اندرين          بدو گفت نيرنگ سازي هنوز          

 به ايرانيان گفت شاه جهان              چه سازم چه باشد مكافات اين     

 كه پاداش اين ، آنكه بي جان شود    بدژخيم فرمود كاين را به كوي          چو سودابه را روي بر گاشتند        

 دل شاه كاوس پر درد شد            

 چو سودابه را خوار بگذاشتند       

 بدل گفت سياوش كه بر دست شاه   بفرجام كار ش پشيمان شود         سياوش چنين گفت با شهريار       

 بمن بخش سودابه را زين گناه        بهانه همي جست از آن كار شاه       سياوخش را گفت بخشيدمت        سياوخش ببوسيد تخت پدر               بيآورد سودابه را باز جاي                 .

 

گذشته سخنها بدو باز راند            فراوان دل من بيآزرده اي                 كه بر جان فرزند من زينهار           بدين گونه بر جادوئي ساختي        
 به پرداز  جاي و    بر آراي كار      
 تو آتش بر اين تارك من مبار      مكافات اين بد كه برمن رسيد       نخواهم كه باشي دلت پر ز كين    
 دل شاه از آتش بشويد همي        
  نبود آتش تيز با او بكين             نگردد همي پشت شوخ تو كوز     
 ازين بد كه او ساخت اندر نهان   
 همه شاه را خواندند آفرين           
 زبد كردن خويش پيچان شود         
ز دار اندر آويز و بر تاب روي      شبستان همه بانگ برداشتند       
 نهان داشت رنگ رخش زرد شد 
  همه انجمن روي بر داشتند           گرايدونكه سودابه گردد تباه          
 ز من بيند اين غم چو پيچان شود   
 كه دل  را بدين كار رنجه مدار      پذيرد مگر پند و آيد براه             
 بد آن تا ببخشد گذشته گناه     
 ازآن پس كه بر راستي ديدمت       
 و ز آن تخت بر خاست و آمد بدر  بفرمان شه بردش اندر سراي           .

{سياوش پاك ، پناهي جز راستي و پاكي خود نداشت . و با باور و پناهِ پروردگار، از هيچ چيز بيم  و ترس بدل راه نمي داد . او در دام اهريمن و وسوسه ها و نيرنگ هاي اهريمن پيشه ها نيافتاد . در جواني به نيرنگِ شهوت و دلربائي زنان نيافتاد و پيشنهاد شاهي زود هنگام را ، به نيرنگ وگفته ی سودابه ، بي ارزش و خوار مي دانست . به زر و گوهر نيز خود را نفروخت . به دختران شبستان سودابه بدسرشت نگاهي نداشت . به پدر خود نيرنگ نزد . از آتش و گذر از آن ترسي نداشت . فرمانبردار پدر بود . اگرچه مخالف سخن او بود و به دستور او پاي مي نهاد . پاكي ، راستي ،پيمان و پرهيزكاري را بر زر ،زن بارگي ، پادشاهي ، زيبايي زنانِ بدكنش  و نافرماني از پدر برتر مي دانست و از اهريمن پيشه ها باك نداشت . سياوش كينه جو نبود و سودابه را به پدر بخشيد . }

سـياوش پـــاك بود پــــــاكِ پــــــــــاكان .

.

از مرز توران و ايران خبر رسـيد كه  افراسياب پيـمان و سـوگند آشتي بشكسته و سواران جنگي خود را بدرون مرز ايران آورده است و از آب رود وخش ( جيحو.ن) بگذشته و با مرزبانان در جنگ است . انجمن مَهستان از بزرگان به پاشد و بنا شد به فرماندهي پهلواني سرافراز براي بيرون راندن افراسياب ، سپاه ايران گردآوري شود . سياوش كه در انجمن بود با خود انديشيد .

سياوش از آن دل پر انديشه كرد 

  بدل گفت من سازم اين رزمگاه       مگركم رهايي دهد دادگر              

 و ديگر كزين كار نام آورم              بشد باكمر پيش كاوس شاه              كه با شاه توران بجويم نبرد            بدين كار همداستان شد پدر            .

 

رونرا از انديشه چون بيشه كرد
بخوبي بگويم بخواهم ز شاه           
  ز سودابه و گفتگوي پدر           
 چنين لشكريرا بدام آورم             
  بدو گفت من دارم اين پايگاه         سر سركشان اندر آرم به گرد      
  كه بندد برين كين سياوش كمر        .

كي كاوس از بي باكي و دلاوري سياوش ، شادمان شد . سپاه و كليد گنج خانه رزم را ، براي هزينه جنگ به سياوش سپرد و او را آماده رزم نمود

بدرگاه بر انجمن شد سپاه                ز شمشير و گرز و كلاه وكمر             بگنجي كه بد جامه نا بريد                 گزين كرد از آن نامداران سوار           هم از پهلو پارس و كوچ و بلوج           سپر ور پياده ده دو هزار                 

 از ايران هر آنكس كه گو زاده بود     به بالا و سال سياوش بدند                ز گردان جنگي و نام آوران              همان پنج موبد از ايرانيان               

به فرمود تا جمله بيرون شدند    

 تو گفتي كه اندر زمين جاي نيست 

سر اندر سپهر اختر كاويان 

 ز پهلو برون رفت كاوس شاه             سپه ديد آراسته چون عروس             بسي آفرين كرد پر مايه كي          مبادا بجز بخت همراهتان                 به نيك اختر و تندرستي شدن        

  وز آن جايگه كوس بر پيل بست         دو ديده پر از آب كاوس شاه            .

 

در گنج و دينار بگشادشاه           همان خود و درع و سنان وسپر          فرستاد نزد سياوش كليد     دليران  جنگي ده و دو هزار    
 ز گيلان جنگي و دشت سروج  
 گزين كرد شاه از در كارزار     دلير و خردمند و آزاده بود    خردمند و بيدار و خامش بدند     چو بهرام و چون زنگه ی شاوران 
بر افراخته اختر كاويان
ز پهلو سوي دشت و هامون شدند  كه بر خاك جز نعل را پاي نيست  چو ماه درخشنده اندر ميان       يكي تيز بر گشت گرد سپاه 
 به پيلان جنگي و آواي كوس      كه اي نامداران فرخنده پي        
 شده تيره ديدار بد خواهتان        به پيروزي و شاد باز آمدن
 به گردان به فرمود و خود برنشست  همي بود يكروز با او براه  

. كي كاوس تا يك روز ، سپاه وسياوش راهمراهي نمود و سپس برگشت.

سرانجام مريكدگر را كنار             

  ز ديده همي خون فرو ريختند         گواهي همي داد دل بر شدن           چنين است كردار گردنده دهر         .

 

گرفتند هر دو چو ابر بهار               بزاري خروشي بر انگيختند           
 كه ديدار از اين پس نخواهد بدن   گهي نوش بار آورد گاه زهر             .

كي كاوس اندوهگين ، بدل گفت كه ديگر سياوش را نخواهد ديد .

سياوش با سپاه ايران به زابلستان رفت . پس از ديدار رستم دستان و جشن و بزمي ، در كنار او ، سپاهي ديگراز پهلوانان آن ديار  گردآورد و از راه كابل ، هرا ومرو رود به دروازه ی بلخ رسيد . و رستم در زابلستان بماند

وز آنپس بيامد بنزديك بلخ               وز آنسوي گرسيوز و بارمان              .

 

نيازرد كسرا بگفتار تلخ                 كشيدند لشكر چو باد دمان              .

. در دروازه ی بلخ ، در سه جنگِ پي در پي ، كه هر كدام يك روز در گرفت ، سپاه توران كه به فرماندهي  گرسيوز برادر افراسياب بود بشكست .  سياوش بلخ را به ياري پروردگار گرفت و سپاه توران به پشت جيحون (رود وخش ) باز پس نشست . سياوش نامه اي براي پدر فرستاد و از او دستور خواست ، كه از جيحون بگذرد يا نه ؟

كي كاوس از پيروزي سياوش بسيار خشنود گشت .  و پروردگار را ستايش نمود . و از او خواست كه پسرش را هميشه شادمان و پيروز نگه دارد . و به پور خود پاسخ گفت : كه بس هنرها داري و بخت و سرنوشت هم ، با تو يار بوده است . اميدوارم كه هميشه پيروز باشي و با آن دل روشن ، به كام خود برسي . اكنون كه پيروز گشتي ، كمي بايد درنگ كني و سپاه خود را گردآوري نموده و آنرا پراكنده نكني ، و آماده ی رزم دوباره باشي .چون  افراسياب بد پيشه است . و شتاب زده ی جنگ مباش . سپاه توران ، خود به جنگ تو خواهند آمد. . سياوش نامه ی پدر را خوانده و فرمان او را انجام داد .

نگه داشت بيدار فرمان او                .

 

نه پيچيد دل را ز پيمان او                .

گرسيوز خبرِ شكستِ تورانيان را ، از سپاه سياوش ،  براي افراسياب برد . افراسياب آشفته و خشمگين گرديده و بر گرسيوز بانگ زد و او را از خود براند . و به گردآوري سپاهي بيشتر پرداخت . از آنسوي ، رستم هم براي ابراز خشنودي خود ، از پيروزي سياوش به پيش او رفت و كنارش بماند .

افراسياب شبي در خواب هراسان بلرزيده و باخروشي از تخت ، بر خاك بيفتاد .به گرسيوز آگهي رساندند . به تيزي  به پيش برادر رفته و او را در بر گرفت . و از او داستان خواب و پريشاني او را  بپرسيد .  اما افراسياب مانند درخت مي لرزيد . پس از چندي افراسياب گفت : كه هرگز كسي خوابي دهشتناك مانند خواب من نديده است . بياباني خشك ديدم پر از مار ، آسمان پر از گرد و غبار ، كه كركساني فراوان در آن بود . بادي برخاسته و درفش و سرا پرده مرا سرنگون كرد . از هر سوي ، جوي خوني از لشگريان من روان بود . و سپاهِ سياه پوش ايران بسوي سراپرده ی من رسيدند . مرا دست بسته كردند و هيچكس ديگر پيش من نبود ، كه مرا ياري دهد . مرا  به خواري ، به پيش كي كاوس بردند . فرمانده ی سپاه جواني بود ، كه رخساره اي مانند ماه داشت . و در كنار كي كاوس نشسته بود . در آنجا مرا با تيغ به دو نيم كردند . از درد در خواب خروشيدم و با ناله و درد برخاك افتادم  .

خوابگزاران به افراسياب گفتند : سپاهي از ايران به فرمانـدهي شاه زاده اي ، خواهـند آمد و اگر مرغ آسمان شوي ، ترا به بـند مي كشند و مي كشـند . افراسياب ترسـان شد ، و از كرده هاي گذشته خود ، پشـيمان گرديد . و به انجمن خود گفت كه بايد با سياوش آشتي نماييم . و زر و گوهر و خراج جنگ فراوان به او بدهيم  . و به مرزهاي زمان فريدون بر مي گرديم كه به تور داد . به سبب شكست تورانيان ، سرانِ انجمن هم آشتي خواستند .  افراسياب گرسيوز را با باژ و خراج فراوان به پيش سياوش فرستاد و درخواست آشتي نمود .

چو گرسيوز آمد بدرگاه شاه           سياوش ورا ديد بر پاي خاست        ببوسيد گرسيوز از دور خاك           سياوخش بنشاندش زير تخت           .

 

بفرمود تا برگشودند راه              بخنديد و بسيار پوزش بخواست     رخش پر ز شرم و دلش پر ز باك   
 ز افراسيابش بپرسيد سخت              .

گرسيوز باژ و خراج را به رستم و سياوش نشان داد و برابر فرمان افراسياب ، درخواست آشتي نمود .

ز دروازه ی شهر تا بارگاه                   كس اندازه نشناخت آنرا كه چند      .

 

درم بود و اسپ و غلام و سپاه         
 ز دينار و از تاج وتخت بلند              .

سياوش ، رستم و بزرگانِ سپاه به انجمن رفتند كه چه كنند ؟ . رستم ازپيشنهاد سازش بدگمان بود كه اين خواهش آشتي بر پايه ی چيست وآيا نيرنگي در آن نهان است ؟!  .پس به سياوش گفت : به گرسيوز بگوييم كه در آغاز افراسياب بايد از خاندان خود سد گروگان بفرستد . و او را آزمايش كنيم و در آن زمان هم  نامه اي براي كي كاوس مي فرستيم . و از او پاسخ مي خواهيم و جز’ اين پيمان آشتي نبنديم .

گرسيوز به پيش سياوش آمد ، سياوش گفت كه راي براينست كه سد گروگانِ هم خون افراسياب را براي پايداري پيمان اوبه ايران بفرستيد كه رستم آنان را بشناسد . ديگر ، خسارت جنگ را بدهيد و به مرز هاي زمان بخش كردن فريدون برگرديد .      نامه اي هم به نزد كي كاوس مي فرستيم . مگر به آشتي سپاه را باز خواند .

فرستم يكي نامه نزديك شاه             .

 

مگرباشتي باز خواند سپاه                 .

گرسيوز همانجا سواري بادپا بسوي افراسياب فرستاد تا پيام را برساند . افراسياب با خود گفت كه اگر گروگانها را نفرستيم مي پندارند كه دروغ مي گوييم و همه آسيب ها به جان من مي رسد .

برآنسان كه رستم همي نام برد       سوي شاه ايران فرستادشان         

 بخارا و سغد و سمرقندو چاج          تهي كرد و شد با سپه سوي گنگ     .

 

ز خويشان نزديك سد بر شمرد     
 بسي خلعت و نيكويي دادشان        سپنجاب و آن كشور و تخت عاج    بهانه نجست و نكرد او درنگ           .

پس رستم و سياوش با افراسياب پيمان آشتي بستند . رستم بسوي كي كاوس رهسپار شد كه چگونگي كار را بگويد و نامه سياوش را به او بدهد .كي كاوس پس از آگاهي ازسازش ، به رستم گفت كه اگر سياوش جوانست و نارسيده ، تو چرا آشتي كردي؟  مگر بديهاي افراسياب را نديدي كه خورد و خوراك را از ما گرفت . و چه بي گناهاني را  از بين برد . و چه تاراجها كه نكرد . شما به سد نفر گروگان توراني بي ارزش خام گرديد . كاشكي خود به جنگ مي رفتم .

شما گر خرد را نبستيد كار               .

 

نه من سيرم از جنگ و از كارزار       .

پس نزد سياوش مرد بادانشي فرستم كه او آتش جنگ را به پا كند و گروگانها را به پيش من بفرستد ، تا همه آنها را بكشيم . و خواب و آرام را ازافراسياب بگيريم . تاكين مردم كشته را ازو بستانيم . رستم به كي كاوس گفت كه دل را اندوهگين مكن . تو خود به سياوش گفتي كه سپاه را از بلخ جلوتر نبرد . و درنگ كند تا افراسياب به جنگ او بيايد !

ببوديم تا جنگ جويد درست          كسي كآشتي جويد و سور و بزم      

 و ديگر كه پيمان شكستن ز شاه        گر افراساب اين سخنها كه گفت   

 هم از جنگ جستن نگشتيم سير        .

 

در آشتي او كشاد از نخست         
  نه نيكو بود پيش رفتن برزم          نباشد پسنديده ی نيكخواه                
 به پيمان شكستن بخواهد نهفت        بجايست شمشير و چنگال شير          .

پس اگر افراسياب پيمان شكني كند . ما را ترسي از جنگ بااو نيست . و از جنگِ با دشمنان سير نگشته ايم  .و آشتي با تورانيان  بجاي جنگ نيكوتر است تو با سياوش در ايران به شادي و آسايش بگذرانيد . و شكستنِ پيمان  آشتي پسنديده ی شاه نيست.  از فرزند نيز پيمان شكستن مخواه كه او با افراساب پيمان بسته است .

{كي كاوس چون فرمان آشتي نداده بود خود را پيمان شكن نمي دانست . افراسياب بود كه پيمان و سوگند گذشته را بشكسته بود و آشوب جنگ را به پا كرده بود . او بسي كشته ها بجاي گذاشته بود . پس كي كاوس بي گناه بود .   }

( در گذشته وفا به سوگند و پيمان بزرگترين پايه مردانگي وفرماندهي و خداشناشي بوده است . اگر چه با دشمن باشد . )

ز فرزند پيمان شكستن مخواه          نهاني چرا گفت بايد سخن               .

 

مگو آنچه اندر خورد با گناه          سياوش ز پيمان نگردد ز بن             .

پس از اين انديشه بيرون آي و آشوب به پاي مدار . و بخت فرزند خود را دژم مكن . كه در جنگ دل  خوش نخواهي داشت . كي كاوس خشمگين شد و گفت : پس تو در سر سياوش راه آشتي افكنده اي و گرفتن كين را از بيخ دل او كنده اي . پس تو بمان و من توس را به پيش سياوش مي فرستم . و ازو مي خواهم كه با افراسياب جنگ كند .  اگر سياوش خواست از پيمان من سربه پيچد سپاه را به توس بسپارد و برگردد . تو هم درين رزم ديگر كاري نداري . رستم اندوهگين گشت و با سپاه خود به زابلستان برگشت . كي كاوس سپاهي نو گرد آورده و نامه اي به سياوش نوشت و بنزد او فرستاد .

يكي نامه بنوشت پر خشم و جنگ   نخست آفرين كرد بر كردگار           .

 

زبان تيز و رخساره چون باد رنگ    خداوند آرامش و كارزار                  .

در نامه نوشت كه تندرستي: تو اي جوان ، هميشه  و با تاج و تخت باشد . اگر بر دلت راي من نماند و پيمان آشتي نمودي من ، فرمان آشتي به تو نداده ام . و افراسياب بدنهاد تو را فريب داده است . توس كه به نزد تو آمد . گروگانها را به پيش من بفرست . و پيمان آشتي بر هم زن . به سپاه افراسياب بتاز و خورد و خوراك را ازو بگير .  از رود وخش (جيحون) بگذر و كين گشتگان ايران را بگير . و اگر نمي خواهي پيمان خود را بشكني ، سپاه را به توس بده و به پيش من بيا .

چون نامه بدست سياوش رسيد . همه ی گفتگوهاي رستم و كي كاوس را ، بدانست . و از رستم و كار او اندوهگين شد . او با خود انديشيد كه :  اگر،  سد گروگان بيگناه را به نزد پدر بفرستم . آنها را در دم خواهد كشت . و اگر پيمان خود را با افراسياب بشكنم . پروردگار اين كار را نمي پسندد و به شكستن پيمان نامي مي گردم . و از سپردن سپاه به توس و برگشتن به پيش كي كاوس و سودابه هم  ، به من گزند بد مي رسد . پس چه كنم ؟! جان آن بي گناهان نيز در دست من است .

بنزديك يزدان چه پوزش برم          ورايدون كه جنگ آورم بيگناه       جهاندار نپسندد اين بد ز من          

 و گر باز گردم بدرگاه شاه             ازو نيز هم بر سرم بد رسد         

  نيآيد ز سودابه هم جز بدي              .

 

بد آيد ز كار پدر بر سرم               چنين خيره با شاه توران سپاه            گشايند بر من زبان انجمن             بتوس سپهبد سپارم سپاه            
 چپ و راست بد بينم و پيش بد     ندانم چه خواهد بُدن ايزدي             .

پس بهرام و زنگنه از پهلوانان سپاه را به انجمن پيش خود خواست . كه چاره اي بيانديشند . رستم هم كه نبود .

بديشان چنين گفت كز بخت بد   

چه بايد همي خيره خون ريختن

پسندش نيامد همي كار من           بخيره همي جنگ فرمايدم               همي سر ز يزدان نبايد كشيد      

 دو گيتي همي برد خواهد ز من      نزادي مرا كاشكي مادرم             

 كه چندين بلاها ببايد كشيد            درختيست اين بركشيده بلند          وزين گونه پيمان كه من كرده ام     اگر سر بگردانم از راستي              زبان بركشايند هر كس ببد            پراگنده گردد بدهر  اين سخُن      بكين بازگشتن بريدن ز دين      

  چنين كي پسند بمن كردگار             شوم گوشه اي جويم اندر جهان  

 چو روشن زمانه بدان سان بود          .

 

همي هر زمان بر سرم بد رسد           چنين دل بكين انر آويختن     
  بكوشد برنج و به آزاز من            بترسم كه سوگند بگزايدم            
  ز كار نياگان نبايد رميد                بمانم بكام دل اهريمن                  
 و گر زاد مرگ آمدي بر سرم         
 ز گيتي همه زهر بايد چشيد       
   كه بارش همه زهر و برگش گزند   بيزدان چه سوگندها خورده ام          فراز آيد از هر سوئي كاستي         
بهر جاي بر من چنان چون سزد    
كه با شاهِ توران فگنديم بُن     
  كشيدن سر از آسمان و زمين         كجا بر دهد گردش روزگار              كه نامم ز كاوس گردد نهان             كه فرمان دادار كيهان بود               .

پس اي زنگنه نامور  همه ی گروگانها  را ، به پيش افراسياب ببر و به او بگو ، كه چه بر ما گذشته است .  به بهرام دلاور هم گفت كه تمام سپاه را به تو مي سپارم تا توس برسد . و سپاه را به او بسپري  . من هم به جايي مي روم كه ديگر كي كاوس و ديگران مرا نبينند .و دست كسي به من نرسد و مانده روزگارم را  به نيايش پروردگار مي گذرانم  . از گفتارِ سياوش  همه ی انجمن اندوهگين و زار شدند .

بباريد خون زنگه ی شاوران                

 

بنفريد بر بوم هاماوران                    .

بهرام و زنگه به سياوش گفتند :  نامه اي به پدر بنويس و از او پوزش بخواه . رستم را به پيش خود بخوان و به فرمان كي كاوس كين مردم را از افراسياب بگير . تاج وتخت اين سرزمين.بي تو چگونه خواهد شد اگر تو نباشي ؟!. چون شايسته ترين پور كي كاوسي و جانيشن پدرتو مي باشي . .سياوش پند بهرام را نپذيرفت .

نپذرفت از آن دو خردمند پند   

 چنين داد پاسخ كه فرمان شاه           وليكن به فرمان يزدان دلير               كسي كو ز فرمان يزدان بتافت           .

 

دگر بود راز سپهر بلند                 
 بر آنم كه  برتر ز خورشيد وماه         نباشد ز خاشاك تا پيل و شير           سراسيمه شد خويشتن را نيافت           .

سياوش گفت اگر شما به پيش افراسياب نمي رويد من خود خواهم رفت .

سياوش چو پاسخ چنين داد باز          

 ز بيم جدائيش گريان شدند               

 

بپژمرد جان دو گردن فراز                 چو بر آتش تيز بريان شدند              .

هردو گفتند : جان ما فداي پيماني كه  با تو بسته ايم . هر چه تو بگوئي همان را انجام مي دهيم . پس سياوش به زنگه گفت :

كه رو شاه توران سپه را بگوي          ازين آشتي جنگ بهر منست             

 ز پيمان تو سر نكردم تهي                 جهاندار يزدان پناه منست                  .

 

كزين كار مارا چه آمد  بروي          همه نوش تو درد و زهر منست           وگر چه بمانم ز تخت مهي               زمين تخت و گردون كلاه منست      .

و  سپس گفت جائي بيابيد تا بدانجا بروم . زنگه با سد گروگان به پيش افراسياب رفت و پيش آمد را به او گفت . افراسياب پيران سپهدار و مرد فرزانه توران را به پيش خود خواست تا با او انجمن كند . پس از آمدن ، پيران سپهدار توران به افراسياب گفت :

هرآنكس كه بر نيكوئي در جهان     

 من ايدون شنيدم كه اندر جهان         ببالا و ديدار و آهستگي                   هنر با خرد نيز بيش از نژاد

 بديدن كنون از شنيدن بهست          اگر خود جز اينش نبودي هنر              بر آشفت و بگذاشت تخت و كلاه     بدين كشور اندر بود مهتري            

 نه نيكو نمايد ز راه خرد                   .

 

توانا بود آشكار و نهان                    كسي نيست مانند او از مهان             بفرهنگ و راي و بشايستگي              چنو شاهزاده  ز مادر نزاد                گرانمايه و شاهزاده مه است                كه از خون سد نامور با پدر            
  به كهتر سپرد و خود آمد براه          كه باشد خريدارِ كندآوري           
 كز اين كشورآن نامور بگذرد           .

پيران گفت : پس سياوش را به پيش خود بياور و دختر خودرا به او بده . و او را كه مهتر شايسته ی مي باشد و داراي فرّ كياني است . جانشين خود بنما . سرزميني به او بده تا در آنجا بياسايد .  اگر پروردگار ياري كند و  او بپذيرد . كين خواهي سپاه ايران هم به پايان مي رسد . و جنگ وكشتار به آشتي مي گرايد . ومردم به آرامش خواهند گذراند  . افراسياب گفت : انديشه ی خردمندانه و دلپذيري نمودي اما  !

كه چون بچّه ی شير نر پروري              چو با زور و با چنگ بر خيزد اوي          

 

چو دندان كند تيز كيفر بري             بپروردگار اندر آويزد اوي                .

پيران گفت :

كسي كز پدر كژّي و خوي بد           .

 

نگيرد ازو ، بد خوي كي سزد            .

پس زماني كه سياوش جانشين تو گردد همه ی دو كشور از آن ما خواهد بود .افراسياب راي پيران را پذيرفت و نامه اي به سياوش نوشت .:  از كار تو بسيار اندوهگين شده ايم . اگر جانشيني پدر را از خود باز داشته اي ، من تو را فرزند خود مي نمايم  و به جانشيني خود بر مي گزينم  . پس به پيش ما بيا  .  نامه را به زنگه داد و هديه هاي فراوان به پيش سياوش فرستاد . سياوش كه نامه را خواند  انديشيد :

سياوش بيك روي از آن شاد گشت     كه دشمن همي دوست بايست كرد      ز دشمن نيائد مگر دشمني               .

 

بيك روي پر درد و فرياد گشت       
 ز آتش كجا بر دمد باد سرد            بفرجام هر چند نيكي كني                 .

سياوش براي پدر نامه اي فرستاد كه :

كه من با جواني خرد يافتم               شبستان تو درد من شد نخست           ببايست بر كوه آتش گذشت         وزآن ننگ وخواري بجنگ آمدم        دو كشور بدين آشتي شاد گشت    نيامد ز من هيچ كارش پسند            چو چشمش ز ديدار من گشت سير   

 ز شادي مبادا دل او رها             ندانم كزين كار گردان سپهر            .

 

ز كردار بد روي بر تافتم                 بخون دلم رخ ببايست شست            بمن زار بگريست آهو بدشت            خرامان بچنگ نهنگ آمدم            
 دل شاه چون تيغ پولاد گشت           گشادن همان و همان نيز بند              بر سير گشته نباشم دلير                  شدم من ز غم در دم اژدها              چه دارد براز اندرون جنگ و مهر   .

سياوش سي سد سوار از گُردان و نزديكان خود را با دويست خدمه  بر گزيد . سپاه را به بهرام سپرد و  اندوهگين بسوي سرنوشت رهسپار توران شد .

چو خورشيد تابنده بنمود روي            سياوخش لشكر به جيحون كشيد        .

 

هوا شد سياه و زمين شد درشت         از آب دو ديده رخش نا پديد           .

توس هم پس از آنكه به نزد بهرام رسيد ، سپاه را به پيش كي كاوس برد و آتش جنگ فرو كش نمود .

افراسياب پيران را با هديه هاي فراوان و پيلي سپيد كه بر آن  تختي از پيروزه داشت . و اسبهائي با زين هاي زر نشان به پيشواز سياوش فرستاد . پيران كه سياوش را بديد با مهرباني او را در آغوش گرفته و بوسيده و گفت : افراسياب مانند پدر تو ميباشد . واينسوي آب همه بنده ی تو مي باشند . و اگر مرا بپذيري من نيز هميشه يار تو خواهم بود . همه ی مردم و گنج و درم  من بفرمان توست . پيران  سياوش ر ا باجشن و سرور به سوي افراسياب برد . اما  !

سياوش چو آن ديد آب از دو چشم    كه ياد آمدش بزم زابلستان              كه آمد بمهماني پيلتن                     همان شهر ايرانش آمد بياد               كجا زر و گوهر همي ريختند             ازيشان دلش ياد كرد و بسوخت        زپيران بپوشيد و پيچيد روي             بدانست كو را چه آمد بياد               ..

 

بباريد وز انديشه آمد بخشم             بياراسته تا به كابلستان                       شده نامداران همه انجمن                همي بركشيد از جگر سرد باد            زبر مشك و انبر همي بيختند             بكردار آتش همي بر فروخت            سپهبد بديد آن غم و درد اوي          غمي گشت و دندان بلب بر نهاد        .

پيران كه اندوه سياوش را ديد گفت :

سه چيزست با با تو كه اندر جهان     

 يكي آن كه از تخمه كيقباد              

 و ديگر زباني بدين راستي              

  سه ديگر كه گوئي كه از چهر تو        چنين داد پاسخ سياوش بدوي            خنيده به گيتي بمهر و وفا              گرايدون كه با من تو پيمان كني        بسازم بدين بوم آرامگاه                  

 گر از بودن ايدر مرا نيكو ئيست         

 و گر نيست فرمايي تا بگذرم

 بدو گفت پيران كه منديش ازين  مگردان دل از مهر افراسياب  

 پراگنده نامش بگيتي بديست             .

 

كسي را نباشد ز تخم مهان                 همي از تو گيرند گويي نژاد               به گفتار نيكو بيآراستي                    ببارد همي بر زمين مهر تو                 كه اي پير پاكيزه راستگوي               زآهرمني دور و دور از جفا                بدانم كه پيمان من نشكني              
 به مهر و وفاي تو اي نيكخواه       برين كرده ی خود نبايد گريست          نمائي ره كشور ديگرم      
 چو ايدر گذشتي ز ايران زمين          مكن هيچ گونه برفتن شتاب              وليكن جز آنست مرد ايزديست         .

پيران گفت : من يكسد هزار سوار دارم  .كه دوازده هزار از آنان از خويشان من هستند .و همه بفرمان تو ميباشند . و تا زنده باشم . با تو پيمان مي بندم و نمي گذارم كه به تو گزند وآسيبي برسد .

سياوش از آن گفتها رام گشت            به خوردن نشستند  با يكديگر .

 

روانش از انديشه آزاد گشت             سياوش پسر گشت و پيران پدر          

افراسياب كه سياوش را در توران ديد ، پياده به پيشوازش آمد . سياوش كه او را پياده ديد به گرامي داشت او از اسب پياده گشت . افراسياب سياوش را به آغوش پر مهر خود بگرفت . و گفت : از پيدايش تو ديگر جنگ نخواهد شد. آرامش و آشتي به هر دو كشور بازگشته است  . من تورا پسر خود خواهم نمود . و همه كشور من فرمان بردار تو خواهند شد . سياوش را به كنار تخت خود برد و دست او را در دست خود گرفت

دو كشور هميشه پر از شور بود            بتو رام گردد زمانه كنون                    كنون شهر توران تو را بنده اند          مرا با تن و جان هميشه پيش تست      پدر وار پيش تو مهر آورم  

   همه گنج بي رنج در پيش تست       سياوش بدو آفرين كرد سخت             سپاس از خدا وند جان آفرين             كه ديدم ترا خرم و شاد دل 

   سپهدار دست سياوش بدست            بروي سياوش نگه كرد و گفت         

 نه زين گونه مردم بود در جهان          

 

جهان را دل از آشتي دور بود             
 بر آسايد از جنگ وز جوش خون 
 همه دل به مهر تو آكنده اند 
 سپهدار پيران به تن خويش تست        هميشه پر از خنده چهر آورم                  همه شادماني به كم پيش تست            كه از گوهر تو مگر داد بخت                  كزويست پر خاش و آرام و كين         
 ز بند غمان گشته آزاد دل      
    بيامد به تخت مهي بر نشست            كه اين را بهگيتي نيابند جفت             چنين روي و بالا و فّر مهان                  .

تختي زرين براي سياوش در يكي از ايوانها گذاشتند و سياوش را بر آن بنشاندند

يكي تخت زرين نهادند پيش              بديباي چيني بياراستند                    بفرمود پس تا رود سوي كاخ            .

 

همه پايها چون سر گاو ميش               ز هرگونه اي سازها خواستند           بباشد بكام و نشيند فراخ   .

افراسياب به شيده فرمان داد ، كه هر خواسته اي كه بايسته است . براي سياوش ببرند . تا او در آرامش باشد .

يك هفته بگذشت .شبي افراسياب گفت : فردا به ميدان چوگان برويم و كمي به شادي و بازي به پردازيم خندن و شاد شويم . شنيده ايم كه چوگان بازي تو بسيار خوب است . سپيده كه شد به ميدان گوي بازي رفتند .  افراسياب گفت : ياراني براي خود بر گزينيم و در برابر هم به بازي به پردازيم . اما سياوش گفت : من هرگز در برابر تو گوي نمي زنم و برابري نمي كنم  مرا در بازي يار خود بر گزين . افراسياب ازين پاسخ بسيار خشنود گشت . ليكن گفت كه در برابر هم بازي مينمائيم و فرمان اينست . پس سياوش فرمان را پذيرفت و هفت يار از ايرانيان برگزيد . براي آغاز بازي سنج و دم وكرناي بزدند . در آغاز افراسياب گوئي بزد ، چنان چون كه به نزديك ابرها فراز رفت .سپس سياوش  آن چنان گوئي زد كه از ديده ها پنهان گشت و فراز تر رفت .  پس آغاز بازي بدست سياوش افتاد . سياوش گوي را بدست گرفته و آنرا آنچنان زد كه باز گوي ناپديد شد . افراسياب از سواري و چوگان بازي سياوش  خندان و در شگفت گشت و بر تخت نشت و آنها را به بازي فراخواند .

سياوش از ايرانيان هفت مرد          خروش تبيره ز ميدان بخاست            از آواي سنج و دم وكرناي      فكندندگوئي به ميدان شاه     

سپهدار گوئي ز ميدان بزد    

سياوش بر انگيخت اسب نبرد

 بزد همچنان تا به ميدان رسيد       بفرمود  پس شهريار بلند                  سياوش بر آن گوي بر داد بوس         سياوش به اسپي دگر بر نشست         پس آنگه به چوگان بر او كار كرد     زچوگان او گوي شد ناپديديد         

 به ميدان يكي مرد چونان نبود       

  از آن گوي خندان شد افراسياب    

 به آواز گفتند هرگز سوار                 كي نامور گفت ازين سان بود              ز خوبي و ديدار و فرّ وهنر                 .

 

گزين كرد شايسته اندر نبرد               همي خاك با آسمان گشت راست       تو گفتي بجنبيد ميدان ز جاي           

 بر آمد خروش دليران به ماه              با ابر آمد چنان چون سزد 

 چو گوي اندر آمد نهشتش بگرد         بر آن سان كه از چشم شد نا پديد     كه گوئي به نزد سياوش برند             بر امد خروشيدن ناي و كوس            بينداخت آن گوي لختي ز دست        چنان شد كه با ماه ديدار كرد         

تو گفتي سپهرش همي بر كشيد        كسي را چنان روي خندان نبود     

سر نامداران بر آمد ز خواب         نديديم بر زين چنين نامدار              كسي را كه با فّر يزدان بود               بدانم كه ديدنش بيش از خبر           .

سياوش هم به گرامي داشت افراسياب به كنارش او آمده و بر تخت خود نشست . افراسياب از آمدن سياوش شادمان گشت . بازي را ايرانيان و تورانيان ادامه دادند . و ايرانيان بخوبي بازي چوگان را از آنان بردند . پس از بازي چوگان افراسياب سياوش را به كمانگيري خواند . سياوش كمان كياني خود را به آوردگاه خواست . افراسياب از ديدن كمان در شگفت شده و به گرسيوز پهلوان گفت كه با اين كمان تير بياندازد . گرسيوز نتوانست كمان را بكشد و كسي ديگري نيز توانائي كشيدن آن كمان را نداشت .پس افراسياب تير و كمان را به سياوش داد . سياوش به چالاكي بر اسب نشسته و از چپ و راستِ اسب بر نشانه ها تير نشاند .

كمان را نگه كرد خيره بماند             بگرسيوز تيغ زن داد مه

بكوشيد تا بر زه آرد كمان                 از او شاه بستد بزانو نشست 

 بزه كرد خندان چنين گغت شاه  

مرا نيز روز جواني كمان                    بايران و توران كس اين را بچنگ 

مگر پهلوان رستم پيلتن                 

  بر و يال و كتف سياوش جزين           نشانه نهادند بر اسپريس                    نشست از بر باد پائي چو ديو              يكي تير زد بر ميان نشان                 خدنگي دگر باره هم چار پر          

 به پيچيد و زد تيز يك چوبه تير      نشانه دو باره به يك تاختن      

  عنان را بپيچيد بر دست راست          كمان را بزه بر به بازو نهاد        

 فرود آمد و شاه بر پاي خاست          وز انجايگه سوي كاخ بلند                .

 

بسي آفرين كياني بخواند             
 كه خانه بمال و بر آور بزه         
 نيامد بزه خيره شد بدگمان       
 بماليد خانه كمان را بدست       توان زد ازين تير بر چرخ وماه   
چنين بود و اكنون دگر شد زمان     نيارد گرفتن بهنگام جتگ         كه سازد همي رزم با اهرمن   
 نخواهد كمان نيز بر پشت زين 
سياوش نكرد ايچ با كس مكيس
بيفشرد ران و  بر آمد غريو      نهاده برو چشم گردن كشان           
  به چرخ اندرون راند و بگشاد بر    
 زه آمد مر او را ز بهرام پير           مغربل ببود اندر انداختن   
 بزد بار ديگر بر آنسو كه خواست   بيامد بر شهريار بلند                  
 هنر گفت بر گوهرت بر گواست   برفتند شادان دل و ارجمند        

پس از آن كاخي با شكوه براي سياوش آماده نمودند .

بخوان بر يكي خلعت آراست شاه همان پوشش از جامه ی نابريد          

  ز دينار وز بدره هاي درم          پرستار بسيار و چندين غلام    

  بفرمود تا خواسته بشمرند                 به هر كش به توران زمين خويش بود  چنين گفت آنگه به لشگر همه           .

 

ز اسب و ز تخت و ستام و كلاه     
 كه اندر جهان آنچنان كس نديد    
 ز ياقوت و پيروزه از بيش و كم  
  يكي پر ز ياقوت رخشنده جام     
 همه سوي كاخ سياوش برند             ورا مهرباني برو بيش بود              كه باشيد او را بجمله رمه                 .

روزي ديگر افراسياب ، سياوش را با سپاهي به شكار و نخجير گاه برد .

بدان شاهزاده گفت شاه               

  بيا تا كه دل شاد و خرّم كنيم            بدو گفت هر گه كه راي آيدت         برفتند روزي به نخجير گاه                سپاهي ز هرگونه با او برفت               سياوش به دشت اندرون گور ديد      سبك شد عنان و گران شد ركيب       يكي را به شمشير زد بر دو نيم         بگفتند يك سر همه انجمن 

 سياوش هميدون به نخجير گور          بغار و بكوه و به هامون بتاخت           بهر جايگه بر يكي توده كرد            

 و ز آن جايگه سوي ايوان شاه        سپهبد چه شادان بدي چه دژم          

 ز جهن و ز گرسيوز و هر كه بود        مگر با سياوش بدي روز و شب         .

 

كه يك روز با من به نخجير گاه         روان را به نخجير بي غم كنيم            بر آنسو كه دل رهنما آيدت                 همي رفت با باز و با يوز  شاه           
 از ايران و توران به نخجير تفت          چو باد از ميان سپه بر دميد              همي تاخت اندر فراز و نشيب         
  دو دستش ترازو شد و گور سيم        كه اينت سرافراز و شمشير زن 
 همي تاخت و افكند بر دشت شور   
به تير و بشمشير و نيزه بساخت             سپه را به نخجير آسوده كرد            همه شاد دل بر گرفتند راه        
  بجز با سياوش نبودي به غم              بكس راز نگشاد و شادان نبود         
  از او بر گشادي ز خنده دو لب        

افراسياب هميشه با سياوش بشادماني بسر مي برد ، و راز دل را جز او با ديگر كسي نمي گفت . به او بسيار نزديك شده بود . چه اينكه سزاوار تر از او در توران كسي را نيافته بود . يكسال گذشت .

بدين گونه يكسال بگذاشتند             .

 

غم و شادماني بهم داشتند                .

روزي پيران به نزد سياوش رفته و گفت :

بدو گفت پيران كزين بوم و بر          ازين مهرباني كه بر توست شاه          چنان دان كه خرم بهارش توئي          بزرگي و فرزند كاوس شاه               پدر پير گشت و تو برنا دلي             

 به ايران و توران توئي شهريار            برادر نداري نه خواهر نه زن              يكي زن نگه كن سزاوار خويش         پس از مرگ كاوس ايران توراست     .

 

چناني كه باشد كسي بر گذر            بنام تو خسپد به آرامگاه                   نگارش توئي غم گسارش توئي            سر از بس هنرها رسيده بماه              نگر تا ز تاج كئي نگسلي                
  ز شاهان يكي پر هنر يادگار              چو شاخ گلي بر كنار چمن              
  از ايران بنه درد و تيمار خويش     همان تاج و تخت دليران تراست        .

پيران گفت : در پس پرده شبستانهاي افراسياب و گرسيوز ، هر كدام سه ماهرو ي سزاوار همسري تو ميباشند . و درسراي من هم چهار ماهروي پاك هستند . هركدام را مي خواهي برگزين . من ، دختر بزرگ خود ، جريره را به تو پيشنهاد مي كنم  . ليكن انتخاب با تو مي باشد .

از ايشان جريره است مهتر بسال         اگر راي باشد ترا بنده ايست             سياوش بدو گفت دارم سپاس          

 ز خوبان جريره مرا در خورست         مرا او بود نازش جان و تن                .

 

كه از خوبرويان ندارد همال              به پيش تو اندر پرستنده ايست           مرا همچو فرزند خود مي شناس         كه پيوندم از خان تو  بهتر است       نخواهم جز او كس ازين انجمن        .

پيران از برگزيده شدن دخت خود ، بسيار شادمان گشت .پس به پيش همسرش گلشهر رفته و گفت كه جريره را براي همسري با سياوش آماده گردانيد . كه داماد ما نبيره ی كيقباد و كاوس  است .و با اتنخاب سياوش ، من بر همه انجمن ، سر افراز  شدم .

بياورد گلشهر دختَرش را          

  بديبا و دينار و زرّ و درم                   بياراست او را چو خرّم بهار                مرا او را بپيوست با شاه نو                 ندانست كس گنج او را شمار            سياوش چو روي جريره بديد             همي بود با اوشب و روز شاد          برين نيز چندي بگرديد چرخ             ورا هر زمان پيش افراسياب               .

 

نهاد از برِ تارك افسَرش را          
 برنگ و ببوي و به بيش و به كم         فرستاد نزد كي شهريار                    نشاند از بر گاه چون ماه  نو   
 همان تخت زرّين گوهر نگار              خوش آمدش و خنديد و شادي گزيد  نيامد ز كاوس بر دلش ياد               سياوخش را بُد از آن كار برخ             فزونتر بدي حشمت و جاه و آب        .

با گذشت زمان  سياوش پيش افراسياب گرامي تر و نزديكتر مي شد . تا آنكه پيران روزي به نزد سياوش رفته و  گفت :

ميداني كه افراسياب تورا دل و هوش خود ميداند . اگر با او هم  خون شوي ، پيش همه گرامي تر خواهي شد . و نبيره افراسياب ، از تو خواهد بود . با اينكه دختر من جريره ، همسر تو مي باشد . افراسياب دختري دانا ، هنرمند و پاك به نام فرنگيس دارد . كه در خور همسري تو ميباشد . اكنون اگر سخن مرا پذيرا شوي به خواستگاري او ميروم  .

اگر چند فرزند من خويش توست       اگر چه جريره است پيراسته             وليكن ترا آن سزاوار تر                   فرنگيس بهتر ز خوبان اوي               ببالا ز سرو سهي بر تر است        رخش را توان كرد نسبت به ماه

  هنرها و دانش زديدار بيش           

 ز توران جز او نيست انباز تو           

 ز افراسياب ار بخواهي رواست        شود شاه پرمايه پيوند تو                  .

 

مرا غم ز بهر كم و بيش تست           ازين انجمن مر ترا خواسته            
كه در دامن شاه جوئي گهر           
 نه بيني به گيتي چنين روي و موي 
 ز مشك سيه بر سرش افسرست        اگر ماه دارد دو زلف سياه        
  خرد را پرستار دارد به پيش              نباشد كسي نيز انباز تو             
 چنان بت به كشمير و كابل كجاست درخشان شود فرّ واروند تو               .

اما سياوش گفت :

وليكن مرا با جريره نفس               

  نه در بند گاهم نه در بند جاه            بسازيم باهم به نيك و به بد               بدو گفت پيران كه من كار او

  من او را بدين كار خستو كنم            درين است ناكام بهبود تو                سياوخش گفت اي خردمند پير              تو داني چنان كن كه كام تو است       .

 

به آيد ،  نخواهم جز او هيچكس       
 نه خورشيد خواهم نه روشن كلاه        نخواهم جز او گر بمن بد رسد          بسازم توبگذر ز تيمار او                   بفرمان او رخ بدينسو كنم                زيان نيست اورا بود سود تو              اگر بود خواهد سخن ناگزير              چو گردون گردنده رام تو است        .

سياوش به پيگيري پيران گفت : اگر سرنوشت من به فرمان پروردگار اينست كه من در توران بمانم . و از رستم و پدر و همه ی بزرگان ايران زمين دور باشم .  بايد همين جاي را خانه خود بنمايم !. پس پدر من باش و فرنگيس را خواستگاري كن .

سياوش پس از گفته خود ، اشك در چشمانش حلقه زد . و در اندوه دوري از زادگاه خود ، و ناچاري سرنوشتِ پيش آمده ، آه سردي كشيد

همي گفت و مژگان پر از آب كرد     بدو گفت پيران كه با روزگار          نيابي گذر تو ز گردان سپهر              به ايران اگر دوستان داشتي              .

 

همي بركشيد از جگر باد سرد            بسازد خرد يافته مرد كار           
  كز ويست آرام و پرخاش و مهر         بيزدان سپردي و بگذاشتي               .

پيران بسوي افراسياب رفته و مانند پدر سياوش ، فرنگيس را ازاو خواستگاري نمود . افراسياب به ياد خواب خود و پيشگوئي ستارشمار افتاده و نگران گشت .

چنين گفت با من يكي هوشمند          كه اي دايه ی بچه ی شير نر   

 بكوشي و اورا كني پر هنر                 نخستين كه آيدش نيروي جنگ       

و ديگر كه از پير سرموبدان 

كه از تخمه تور و از كي قباد    

 سر و گنج وتخت و سپاه مرا             شود از نبيره سراسر تباه                   بگيرد همه سر بسر كشورم                كنون باورم شد كه او اين بگفت  

  ازين دو نژاده يكي شهريار             به توران نماند بر و بوم و رست         .

 

كه جانش خرد بود رايش بلند            چه رنجي كه جان هم نياري ببر      
  تو بي بر شوي چون وي آيد ببر          همان پروراننده آرد به چنگ           
  ز كار ستاره شمر بخردان                  يكي شاه سر بر زند پر ز داد             همان كشور و بوم و گاه مرا            
ز دستش نيابم به گيتي پناه             
  ز كارشبد آيد همي بر سرم               كه گردون گردان چه دارد نهفت       بياي بگيرد جهان در كنار                   ز تخت من اندازه گيرد نخست         .

پيران اورا دلداري داده كه به گفت ستاره شمار نه گرايد . و گفت :

كسي كز نژاد سياوش بود       

  ازين دو نژاده يكي تاجور   

  به ايران و توران بود شهريار              ز تخم فريدون و از كيقباد               نگه كن كه اين كار فرّخ بود            .

 

خردمند و بيدار و خامش بود           بيآيد بر آرد بخورشيد سر                دو كشور برآسايد از كارزار              فروزنده تر زين نباشد نژاد               
 ز بخت آنچه پرسي تو پاسخ بود        .

افراسياب انديشه ی سپه سالار خود پيران را پذيرفته و با او هم سخن شد . پس به پيران گفت براي همسري سياوش و فرنگيس هر كاري مي خواهد انجام دهد . پيران به كاخ سياوش رفت و گفت :

چنين گفت كامروز بر ساز كار           چو فرمان دهي من سزاوار اوي           سياوخش را دل پر آزرم شد             كه داماد او بود بر دخترش                 بدو گفت رو هر چه خواهي بساز         چو بشنيد پيران سوي خانه رفت         در خانه ی جامه ی نا بريد 

 كه او بود مه بانوي پهلوان  

 بكنج اندرون آنچه بد نامدار  

زبرجد طبقها و پيروزه جام                 دو افسر پر از گوهر شاهوار                زگستردنيها شتروار شست                   همه پيكرش سرخ كرده بزر              زسيمين و زرّين  شتروار سي           يكي تخت زرّين و كرسي چهار

پرستنده سيسد به زرّين كلاه        پرستار با جام زرّين دويست            همي سد طبق مشك و سد زعفران      بزرين عماري ز ديبا جليل            بياورد بانو ز بهر نثار       

   بنزد فرنگيس بردند چيز                    زمين را ببوسيد گلشهر و گفت 

 خجسته بر و بوم پيوستگي        

  وزآن روي پيران و  افراسياب               بدادنددختر به آئين خويش           بپيوستگي بر گوا  ساختند                  .

 

بمهماني دختر شهريار                     ميان را ببندم به تيمار اوي            
 ز پيران رخ او پر از شرم شد            همي بود چون جان و دل در برش     
 تو داني كه از تو مرا نيست راز          دل و جان ببست اندر آن كار تفت     بگلشهر بسپرد پيران كليد                ستوده زني بود روشن روان            گزيدند زربفت چيني هزار              
پر از نافه ی مشك و پر عود خام 
 دوياره يكي طوق و دو گوشوار   ززربفت پوشيدنيها سه دست            برو بافته چند گونه گهر                   طبقها و از  جامه ی پارسي   
  سه نعلين زرّين ز بر جد نگار              ز خويشان نزديك سد نيكخواه      
 تو گفتي به ايوان درون جاي نيست    همي برد گلشهر با خواهران              برفتند با خواسته خيل خيل               زدينار با خويشتن سد هزار               زبانها پر از آفرين بود نيز                 كه خورشيد را گشته ناهيد جفت      
 به آهستگي هم به شايستگي           
ز بهر سياوش همه پر شتاب              چنان چون بود در خور دين و كيش     چو زين شرط و پيمان بپرداختند        .

پيران به گلشهر همسرش گفت كه برود و فرنگيس را به پيش سياوش بياورد .

همي گفت و زودش بياراستند            بيامد فرنگيس چون ماه نو                 فرنگيس و شهزاده با يكدگر             خور و ماه با هم چو پيوسته شد         سياوش چو روي فرنگيس ديد            قدي ديد سرو و رخي ديد ماه           دو رخسار زيباش همچون فمر            دهاني پر از در لبي چون عقيق            دهان و لبش بود گوهر فشان               فرشته بخوي و چو عنبر ببوي             نبود اندرو نيز يك چيز زشت            سياوش چو خورشيد و اوماه بود          ببودند با يكدگر شادمان                  بيك هفته مرغان و ماهي نخفت         زمين باغ گشت از كران تا كران         .

 

سر مشك بر گل به پيراستند         
   به نزديك آن تاجور شاه نو              نشستند و بودند چون ماه و خور         دل هردو بر يكدگر بسته شد            سرا پاي آن ماه چون بنگريد    
  فرو هشته در بر دو زلف سياه            دو چشمش ستاره بوقت سحر           
 تو گفتي ورا  زهره آمد رفيق           سخن گفتنش بود گوهر نشان             بدل مهربان و بجان مهر جوي         
  تو گفتي مگر حور بود از بهشت          خور و ماه با هم چه دلخواه بود 
 فزودي همي هر زمان مهرشان          نيامد سر يكتن اندر نهفت               
 ز شادي و آواز رامشگران                 .

افراسياب هم به آنها بسيار خواسته ها ارمغان  داد .

از اسپان تازي واز گوسپند              

ز دينار و از بدر هاي درم                   وز آن مرز تا پيش درياي چين          بفرسنگ سد بود بالاي اوي              نوشتند منشور بر پرنيان                 

 به كاخ سياوش فرستاد شاه               

 

هم از جوشن و خود و گرز و كمند          ز پوشيدنيها و از بيش و كم                  همه نام بردند شهر و زمين               نشايست پيمود پهناي اوي                همه پادشاهي برسم كيان              
  ابا تخت زرين كلاه                        

جشن و سروري با شكوه براي همسري آنها در توران بر گزاز گشت و زندانيان بسيار را آزاد نمودند و سياوش به خرمي تا يكسال بگذراند .

پس از يكسال فرستاده اي از سوي افراسياب به نزد سياوش آمد . و پيغام آورد كه : اگر تا بدرياي چين را به توسپرده ام پس شهري در خور خود بنا كن كه در آن به آرامش و شادماني بگذراني . سياوش از اين پيشنهاد بسيار شادمان گشت .

سياوش ز گفتار او  گشت شاد          سپاه و سليح و نگين و كلاه كلاه  

فراوان عماري بيآراستند                   فرنگيس را در عماري نشاند                

 

بزد ناي و كوس و بنه بر نهاد            ببردند با گنج   با او براه             
پس پرده خوبان بپيراستند             
 بنه برنهاد وسپه را براند                   .

سياوش و گروه برگزيده او و به سوي ختن سرزمين پيران رهسپار شدند .و يكماه درآنجا پذيرائي گشتند  .  پس از آن درپي جايگاهي خوش بار و بنه بستد و رهسپار گرديدند .

بجائي رسيدند كه آباد بود 

 بيك سوش دريا  و يك سوي كوه     درختان بسيارو آب روان                   سياوش بپيران زبان بر گشاد             بسازم من ايدر يكي خوب جاي         برآرم يكي شارسان فراخ                  نشستنگهي بر فرازم بماه                     يكي شهر سازم بدين جاي من          .

 

.يكي خوب فرخنده بنياد بود            بيك سوي  نخجير دور ازگروه          همي شد دل سالخورده جوان            كه اينت بر و بوم فرخ نهاد               كه باشد به شادي مرا دلگشاي          بدو اندرون  باغ و ايوان و كاخ           چنان چون بود در خور تاج و گاه        كه خيره بماند  بدو  انجمن              .

سياوش  در آغاز گنگ دژ را ساخت .

كنون بشنو از گنگ دژ داستان          كه چون گنگدژ در جهان جاي نيست

كه آنرا سياوش بر آورده بود           كزين بگذري شهر بيني فراخ        

 همه شهر گرمابه و رود و جوي          همه كوه نخچير و آهو بدشت           تذروان و طاوس و كبك دري         

  نه گرماش گرم و نه سرماش سرد      نه بيني در آن شهر بيمار كس          همه آبها روشن و خوشگوار               بنا كرد جائي چنان دلكشاي              بدو كاخ و ايوان و ميدان بساخت        بسازيد جاي چنان چون بهشت           .

 

بين داستان باش همداستان             
 بر آنسان زميني دل آراي نيست       بسي اندرون رنجها برده بود              همه گلشن و باغ و ميدان و كاخ          بهر برزني رامش و رنگ و بوي          بهشت اين چو بيني نخواهي گذشت      بيابي چو بر كوهها بگذري                همه جاي شادي و آرام و خورد         يكي بوستان از بهشتست و بس          هميشه بر و بوم او چون بهار               يكي شارسان اندران خوب جاي       درختان بسيارش اندر نشاخت              گل و سنبل و نرگس و لاله كشت       .

پيران پس از ساخته شدن گنگ دژ پيش سياوش آمد . و از شكوه آنجا شادمان و در شگفت گشت . زماني در آنجا به خوشي بياسود . افراسياب  پيران را براي انجام كاري به مرز هند فرستاد . سياوش شهري ديگر ساخت . بنام سياوش گرد ، كه مردم در آنجا به خرمي وشادكامي روز گار مي گذرانند   .پيران پس از بازگشت از مرز هند به سياوش گرد رفت . و از زيبائي و خرمي آنجا در شگفت شد . يك هفته درآنجا بخوشي بماند و براي گزارش كار خود بسوي افراسياب تاخت . افراسياب از سياوش و فرنگيس وسياوش گرد پرسيد؟ . پيران گفت :

بدو گفت پيران كه خرّم بهشت      

    سياوش يكي جايگه ساخت نغز       

     مگرخود سروش آوريدش خبر 

   يكي شهر ديدم كه ا ندر زمين            

    زبس باغ وايوان وآب روان              

  چو كاخ فرنگيس ديدم زدور              

 گرايدون كه آيد زمينو سروش         

  بدآن زيب وآئين كه داماد تست      

  وديگر كه دو كشور از جنگ وجوش   

 بمانا بر ما چنين جاودان        

 زگفتار او شاد شد شهريار       

 

كسي كوببيند در ارديبهشت             
پسنديده ی مردم پاك مغز               
   كه چونان نگاريد آن شهر و بر        
   نبيند چنان كس به توران وچين       
   بر آميخت گفتي خرد با روان           
 چو گنج و گهر بود بر سان نور          
 نباشد بدان فرّ و اورنگ و هوش         
 بخوبي به كام دل شاد تست              
  بر آسود چون بيهش آمد بهوش        
 دل هوشمندان و راي ردان              
 كه شاخ برومندش آمد ببار              

افراسياب از گزارش پيران و فرجام كار سياوش و فرنگيس ، بسيار شادمان گشت . و براي  فرستادن درود و آفرين به سياوش ، گرسيوز برادزش را با ارمغانهاي بسيار بسوي سياوش گرد روان نمود . و ازو خواست كه  گزارشي نو  بياورد .

گرسيوز كه به سياوش گرد رسيد . سياوش به گرامي داشت او ، به پيشواز ش رفت . و شهر زيبا را به اونشان داد . در همان زمان سواري از راه رسيده و زاده شدن فرود پسر جريره را به سياوش آگهي داد .  سياوش بسيار شادمان و خشنود گشت .گرسيوز به ديدار فرنگيس رفته و او را درشكوه شهر و كاخ بديد . و از اينهمه زيبائي و شكوه رشك و بدخواهي بر او چيره گشت . و با خود انديشيد :

دل و مغز گرسيوز آمد بجوش            بدل گفت سالي برين بگذرد                همش پادشاهيست هم تخت وگاه        نهانِ دل خويش پيدا نكرد                  بدو گفت بر خوردي از رنج خويش     .

 

دگر گونه تر شد به آئين و هوش          سياوش كسي را بكس نشمرد              همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه     همي بود پيچان و رخساره زرد           همه ساله شادان دل از گنج خويش    .

سياوش به پذيرائي گرسيوز پرداخت و با او به بازي چوگان رفت . ايرانيان بازي چوگان را از تورانيان بردند . گرسيوز از سياوش خواست كه بميدان برود و هنرنمائي خود را به تورانيان بنمايد . زره اي را بمانند مردي بر چوبي در يكسوي ميدان بر بستند . سياوش با نيزه اي كه از پدر يادگار داشت برداشته و براسب به چالاكي نشست و بسوي آوردگاه رفت . 34

سياوش يكي نيزه ی شاهوار      

كه در جنگ مازندران داشتي               به آوردگه رفت نيزه بدست   

 بزد نيزه و بر گرفت آن زره               ز آورد نيزه بر آورد راست                سواران و گرسيوز جنگ ساز 

 فراوان بگشتند گرد زره  

سياوش سپر خواست گيلي چهار 

 كمان خواست با تيرهاي خدنگ         يكي در كمان راند و بفشارد ران        بران چار اسپر دو جوشن دگر            بزد هم بر آنگونه ده چوبه تير              بدو گفت گرسيوز اي شهريار            .

 

كجا داشتي از پدر يادگار                 بنخجير بر شير بگذاشتي                   عنان را بپيچيد چون پيل مست            زره را نماند ايچ بند و گره               زره را بينداخت آن سوكه خواست  
برفتند با نيزه هاي دراز                 
ز ميدان زره بر نشد يك گره 
  دو چوبين دگر زآهن آبدار               شش اندر ميان و سه چوبه بچنگ        نظاره بگردش سپاه گران                 گذر كرد تير شه نامور      
   برو آفرين كرد برنا و پير                 به ايران و توران ترا نيست يار          .

گرسيوز به سياوس گفت  :  بميدان برويم و دوال كمر يكديگر را از روي اسب گرفته و به زور آزمائي بپر دازيم . و ببينيم كه چه كسي برنده شده و ديگري را بر زمين مي زند . چنانچه در زور آزمائي ، مرا بر زمين بزني از تو كينه اي بدل نمي گيرم  . اما  سياوش گفت :  كه تو برادرِ پادشاهي و من با تو به چنين زور آزمائي نمي آيم . از تورانيان كسي را بر گزين ، تا با او  به ميدان بروم . گروي زره كه يلي بود به ميدان آمد . سياوش از گرسيوز خواست كه با دو نفر يل  هم زمان زور آزمائي نمايد . پس دمور كه يلي سركش بود و در زور مندي در توران همتائي نداشت . به ميدان به كنار گروي آمد .  سياوش هم براي زور آزمائي بميدان و آوردگاه رهسپار گشت .

برفتند پيچان دمور و گروي              ببند ميانِ گروي زره  

  سياوش گرفتنش دوال كمر                ز زين بر گرفتش بميدان فگند        

 و ز آن پس بپيچد سوي دمور          چنان خوارش از پشت زين بر گرفت 

 بر آشفت گرسيوز از كار اوي           .

 

سياوش بآورد بنهاد روي               
 فرو برد چنگال و بر زد گره   
 نبودش ز بازوي فرخ  هنر                    نيازش نيآمد بگرز و كمند               گرفتش بر و گردن او بزور          
كه ماندند گردان از  او در شگفت       غمي شد دلش زرد رخسار اوي         .

گرسيوز يك هفته پيش سياوش پذيرائي شد . روز هشتم با نامه اي مهر انگيز و هديه هاي فراوان از سوي سياوش ، به سوي افراسياب رفت . در راه گرسيوز كينه جو  با خود انديشيد :

چنين گفت گرسيوز كينه جوي        يكي مرد را شاه از ايران بخواند      

 دو شير ژيان چون دمور و گروي   چنين زار و بيچاره گشتند و خوار  

 سر انجام ازين بگذراند سخن    

 چنين تا بدرگاه افراسياب                .

 

كه ما را بد آمد از ايران بر روي        كه از ننگ ما را بخوي در نشاند            كه بودند گردان پرخاشجوي          
 ز چنگال نا پاك دلِ يك سوار      
  نه سر بينم اين كار شه را نه بن
 برفت و نكرد هيچ آرام و خواب   .

افراسياب كه نامه ی سياوش را خواند خنديده و بسيار شادمان گشت . اما گرسيوز كه دلي پر كينه و اهريمني داشت . از شادماني برادر خشمگينتر شد . او كه شبها از دردِ كينه و رشك خواب نداشت . دو باره به پيش افراسياب رفت و دروغي اهريمني به او گفت كه :

كي كاوس فرستاده اي پنهاني به نزد سياوش گسيل داشته  و با او نهاني گفتگو دارد . مردم چين نيز با او پيامها دارند . و بزرگاني چند از آنها با او در يك انجمن شده اند . آنها بزودي سپاهي فراوان گرد مي آورند . و بسوي تو خواهند آمد .پس اين راز را اگر به تو نگويم ، برادر بد نهادي ميباشم . افراسياب از شنيدن اين سخن بسيار دردمند گرديده و پر انديشه گشت . گرسيوز از كين خواهي ايرج بدست منوچهر و كين خواهي سياوش در گوش افراسياب بسيار گفت . تاآنكه افراسياب به سياوش بدگمان شد . افراسياب كه جز خوبي به سياوش كاري ديگر نكرده بود بسيار اندوهگين و نالان گشت . پس به گرسوز گفت كه بايد سياوش را به پيش پدرش بفرستيم . اما گرسيوز گفت كه سياوش همه دانسته هاي مارا مي داند و در جنگ باما ، از ما پيشي ميگيرد . و مارا شكست مي دهد . پس رفتن او به پيش پدر جايز نيست  . افراسياب  با خود انديشيد كه درنگ بهتر از شتاب است . پس نامه اي به سياوش مي فرستم و او را به پيش خود ميخواهم تا ببينم كه كار او چگونه است .!

برفتند پيچان و لب پرسخن           

 بر شاه رفتي زمان تا زمان             

  ز هر گونه رنگ اندر آميختي     

 چنين تا برآمد بدين روزگار             .

 

پر از كين دل از روزگار كهن        
 بد انديش گرسيوز بد گمان             دل شاه توران بر انگيختي             
 پر از درد و كين شد دل شهريار       .

پس نامه اي به سياوش نوشت و او را براي شكار و ديدار دوباره ی دخترش فرنگيس  به پيش خود خواست . نامه را به گرسيوز دام سازِ كينه سر داده و او را به سوي سياوش گرد رهسپار گردانيد . گرسيوز كه به پيش سياوش رسيد ، نامه را به او داد . سياوش از خواسته شدن به پيش افرا سياب شادمان گشت  و گفت كه تا سه روز ديگر با تو به پيش افراسياب خواهيم رفت و ديداري تازه خواهيم كرد .گرسيوز نگران شده و با خود انديشيد كه اگر سياوش به پيش افراسياب برود ، دوروغ اهريمني او آشكار مي گردد . پس بايد چاره ی ديگري بر گزينم . هماندم در پيش سياوش به گريه و زاري نالان شد . سياوش  شگفت زده شد و گغت : چه شده است ؟! و براي چه دردمندي ؟! مرا يار خود بدان و هر كمكي كه بخواهي براي تو انجام مي دهم . گرسيوز بدانديش در پاسخِ مهر سياوش  گفت : من كمكي از تو نمي خواهم و از دشمني به رنج نيامده ام . و سخن راست را بايد به تو دوست خوبم ، بگويم . در گذشته تور به ايرج بدي نمود و بكمك سلم  او را  كشتند . افراسياب هم نبيره تور است و از او  بدكينه تر است . او برادرش اغريث را كشته است . و دلسوزِ خويشاوندان خود نمي باشد و بسياري از ناموران بي گناه را از بين برده است . افراسياب نگران است كه جاي او را بگيري . پس تو را به پيش خود خواسته است كه بكشد .پس اندوه و دردمندي من از اين راز است. و براي تو نگران ميباشم و نگران خود نمي باشم !

مرا زين سخن ويژه اندوه توست    

تو تا آمدستي برين بوم و بر             همه مردمي جستي و راستي         

كنون خيره اهرمن دل گسل              دلي دارد از تو پر از درد و كين       

 تو داني كه من دوستار تو ام              نبايد كه فردا گماني بري                

 

كه بيدار دل باشي و تن درست        كسي را نيامد ز تو بد بسر             جهاني بدانش بيآراستي                  
 و را از تو كردست پر داغ دل          ندانم چه خواهد جهان آفرين             بهر نيك و بد ويژه يار تو ام
 كه من بودم آگه ازين داوري            .

اما سياوش گفت :

سپهبد جز اين كرد ، بودم اميد             گر آزار بوديش در دل زمن             ندادي بمن كشور و تاج و گاه           كنون باتو آيم بدرگاه  اوي           

  هر آنجا كه روشن شود راستي            نمايم دلم را به افراسياب                    تو دل را به جز شادمانه مدار             كسي كو دَمِ اژدها بسپرد                 .

 

كه برمن شب  آرد بروز سپيد            سرم بر نه افراختي زانجمن                  برو بوم و فرزند و گنج و سپاه           درخشان كنم تيره گون ماه اوي          فروغ دروغ آورد كاستي                   درخشان تر از بر سپهر ، آفتاب             روان را به بد در گمانه مدار            
  ز راي جهان آفرين بگذرد               .

سياوش گفت  : پس به پيش او مي روم و دل او را از خود شادمان ميكنم . وبه ياري پروردگار از افراسياب بد گمان نباش چون من ترسي از اژدهاي دروغ ندارم . گرسيوز اهريمن منش با گريه به سياوش گفت : او را آنچنان كه مي پنداري مدان . اوتورا بي درنگ خواهد كشت . همانگونه كه برادرش اغريث را كشت . و به افسون سياوش پرداخت .اما سياوش گفت:

اگرچه بد آيد همي برسرم              بيايم كنون با تو من بي سپاه             .

 

من از راي و فرمان او نگذرم           ببينم كه ازچيست آزار شاه               .

اما گرسيوز گفت : به پيش افراسياب رفتن مانند رفتن به ميان درياي توفاني ميباشد . و شتاب روا نيست  . اما چاره اي انديشيدم .و من به توكمك ميكنم  و يار تو مي گردم . نامه اي به افراسياب بنويس تا من نامه را به پيش او ببرم و ازبراي تو از او دلجوئي نمايم . و آتش خشم او را فروكش كنم . اگر توانستم سواري پيام آور به پيش تو مي فرستم پس از آن ، به پيش او بيا . اما اگر نتوانستم . چينيان و پدرت خواستار تو مي باشند . پس نامه اي به آنها بنويس وبي درنگ به پيش يكي از آنها برو . تا در پناه آنان باشي .

سياوش بگفتار او بگرويد               

 بدو گفت ز آن در كه راندي سخن  

 تو خواهشگري كن مرا زو بخواه        .

 

چنان جان بيدار او بغنويد               
ز گفتار و رايت نگردم ز بن              همه راستي جوي و بنماي راه              .

چون فرنگيس بچه اي پنج ماهه در دل داشت . و نمي توانست به سفر برود . سياوش نامه اي به افراسياب نوشت  .

مرا خواستي شاد گشتم بدآن          

 و ديگر فرنگيس را خواستي              فرنگيس نالنده بود اين زمان             بخفت و مرا پيش بالين ببست        

  مرا دل پر از راي ديدار توست       

  ز نالندگي چون سبكتر شود                بهانه مرا نيز آزار اوست                 

چو نامه بمهر اندر آمد بداد               .

 

كه بادا نشست تو با موبدان              بمهر و وفا دل بيآراستي                  بلب ناچران و بتن ناتوان              
 ميان دو گيتيش بينم نشست            روانم فروزان ز گفتار توست      
 فداي تن شاه كشور شود                 نهان مرا درد و تيمار اوست            بزودي بگرسيوز بد نژاد                   .

گرسيوز سه اسب تگاور خواسته و سه روز و شب اسب تاخت . و با رواني پرگناه ، و اهريمني به پيش  افراسياب رفت .. افراسياب با شگفتي از زود آمدن گرسيوز ¸ از او پرسيد كه چرا اين چنين پر شتاب آمده اي ؟!

گرسيوز بد نهاد گفت :  چون روزگار ما مي خواهد تيره گردد . درنگ جايز نبود . زماني كه به پيش سياوش رسيدم او بمن تگاهي ننموده و نامه تورا نگرفت . مرا به شهر خود راه نداده و درِ شهر را بروي من ببست ! آگاهي و گزارش اينست كه از ايران به او نامه اي رسيده است .  و بزرگاني  از چين و روم به پيش او آمده بودند . و اگر تو اي افراسياب در كار او درنگ كني روزگار ما تباه ميشود؟ !

تواز كار وي گر درنگ آوري        

  تو گر دير گيريش جنگ آورد           وگر سوي ايران براند سپاه               ترا كردم آگه ز كردار اوي              .

 

مگر باد از آنپس بچنگ آوري         
 دو كشور بمردي بچنگ آورد              كه يارد شدن  پيش او كينه خواه         نبايد كه پيچي تو از كار اوي            .

افراسياب كه سخنان اهريمني و فريبكارانه گرسيوز را شنيد ، در همان زمان بياد روزگار كهنِ ،كين خواهي ايرج افتاد . دلش پر آتش گشته و به گرسيوز از روي خشم پاسخي نداد . هماندم دستور داد در شيپور جنگ دميدند . و با دلي پر كينه آماده جنگِ با سياوش گرديد .

بگفتار گرسيوز بد كنشت                  بدانگه كه گرسيوز پر فريب             .

 

بنوئي درختي ز كينه بكشت             گران كرد بر زين دوال ركيب           .

ازآنسوي سياوش ، نگران و دردمند به پيش فرنگيس آمد . و گفته هاي گرسيوز را ، به او گفت . وگفت كه   آبروي من ، در توران و در پيش افراسياب سياه شده است . نمي دانم  كه اين كار را چه چاره اي كنم  .  اگر گرسيوز  راست گفتار باشد او ميتواند كار مرا چاره كند و درين كار پيمان بسته است .

فرنگيس ازسرنوست و خشم پدر گريان شد . موي كنان ،  نگران و آشفته ی روزگار سياوش  همسرش گرديد .

فرنگيس بگرفت گيسو بدست           همي اشك باريد بر كوه سيم           همي كند موي و همي ريخت آب      بدو گفت اي شاه گردن فراز               پدر خود دلي دارد از تو بدرد             سوي روم ره با درنگ آيدت         

 ز گيتي كرا گيري اكنون پناه             ستم باد بر جان او ماه و سال            .

 

بفندق گل ارغوان را بخست                دو لاله ز خوشاب كرده  دو نيم            ز گفتار و كردار افراسياب                چه سازي كنون زود بگشاي راز        
 از ايران نياري سخن ياد كرد            نپوئي سوي چين كه ننگ آيدت         پناهت خداوند خورشيد وماه               كجا بر تن تو شود بد سگال             .

سياوش گفت : گرسيوز نيك خواه بمن مژده داده كه با افراسياب سخن گويد و دلش را نرم نمايد. و كينه مرا از او دور كند .

{ سياوش ننگ داشت كه فرار كند و به چينيان يا روميان پناه ببرد . به ايران نيز نمي خواست برود . و خشم افراسياب هم در پي او بود و هيچ پناهي نمي يافت . وتنها به اميد چاره جوئي گرسيوز . مژده او بود . }

سياوش بدو گفت كاي ماه روي           به دادار كن پشت و اندوه مدار         .

 

بدين گونه مخروش و مخراش روي     گذر نيست از حكم پروردگار            .

سياوش وفرنگيس سه روز از آن پيش آمد نگران و آشفته و زار بودند . در روز چهارم  ، سياوش خوابي ديد ،كه  لرزان و پريشان  از خواب بر خاسته و  خروشي برآورد . فرنگيس كه در كنار او بود ، نگران بر خاسته ،چراغي روشن نموده و خواب را از او پرسيد ؟!

به پرسيد ازو دخت افراسياب  

 سياوش بدو گفت كز خواب من         چنان ديدم اي سرو سيمين بخواب     يكي كوه آتش بديگر كران        

 بيك سو شدي آتش تيز گرد

 به يكدست آتش به يكدست

 آب  بديدي مرا روي كردي دژم

 چو گرسيوز آن آتش افروختي            

 

كه فرزانه شاها چه ديدي به خواب   لبت هيچ مگشاي بر انجمن                كه بودي يكي بي كران رود آ ب     گرفته لب آب جوشن وران   
بر افروختي زو سياوخش گرد             بپيش اندرون پيل و افراسياب 
 دميدي بر آن آتش تيز دم               از افروختن مر مرا سوختي                .

اما فرنگيس اورا دلداري داد .سياوش سپاه را همان شب خواسته و چاپاري به گنگ دژ ، فرستاد . دو گاه از شب كه گذشه  سوارِ چاپار  از گنگ دژ آمده و گزارش آورد كه :

افراسياب با سپاهي فراوان بجنگ آمده است . و گر سيوز سواري فرستاده كه ،  سخن و چاره ی من در افراسياب كارگر نشده و سودي نداشت .پس چاره جان خود را بنما ؟! سياوش پيام گرسيوز را راست پنداشت .

سياوش ندانست بازار اوي    

فرنگيس گفت اي خردمند شاه          يكي باره گام زن بر نشين                ترا زنده خواهم كه ماني بجاي           .

 

همي راست پنداشت گفتار اوي        مكن هيچگونه بمادر نگاه                  مباش ايچ ايمن به توران زمين           سر خويشتن گير وكسرا مپاي             

سياوش به فرنگيس اندرز دادكه :

سياوش بدو گفت كان خواب من       مرا زندگاني سر آمد  همي               چنين است كردار چرخ بلند  

  گر ايوان من سر به كيوان كشيد          اگر سال گردد هزار و دويست           يكي سينه ی شير باشدش جاي         

 

بجاي آمد و تيره شد آب من  
 غم روز تلخ ، اندر آمد همي  
گهي شاد دارد گهي مستمند 
 همان زهر مرگم ببايد چشيد   
 بجز خاك تيره مرا جاي نيست       يكي كركس و ديگري را هماي           

وگفت كه بچه ی ناموري در شكم خود داري كه شهريار خواهد گشت

ترا پنج ماهست از آبستني                 درخت گزين تو بار آورد                  سر افراز كيخسروش نام كن               ز خورشيد تابنده تا تيره خاك            .

 

ازين نامور بچه ی رستني 
يكي نامور شهريار آورد                 
 به غم خوردن او دل آرام كن            گذر نيست از داد يزدان پاك            .

و آينده را به فرنگيس چنين پيشگوئي نموده و گفت :

ازين پس به فرمان افراسياب              ببرند بر بي گنه اين سرم                    نه تابوت يابم نه گور وكفن                  بمانم به سان غريبان به خاك

به خواري ترا روزبانان شاه    

 بيايد سپهدار پيران بدر                    نكرده گناهي بجان زينهار                  نهي اندر ايوان پيران تو بار                 بر آيد برين روزگاري دراز                  از ايران بيايد يكي چاره گر               بود نام آن گرد پرمايه گيو   

 از ايدر ترا با پسر در نهان  

 نشانند بر تخت شاهي ورا 

 چو تاج بزرگي به چنگ آيدش            چو گردد زمين سبز و گه لاله پوش        از ايران يكي لشگر آيد به كين            بر اينگونه خواهد گذشتن سپهر            بسا لشگرا كز پي كين من     

   ز گيتي سراسر بر آيد خروش           بسا سرخ و زرد و سياه و بنفش           پي رخش رستم زمين بسپرد                به كين من امروز تا رستخيز              .

 

مرا بخت خرم در آيد به خواب 
 به خون جگر بر نهند افسرم                نه بر من كسي گريد از انجمن           سرم گشته از تن به شمشير چاك
 سر و تن برهنه برندت به راه             به خواهش به خواهد ترا از پدر             به ايوان خويشت برد خوار و زار           به فرمان دادار پرور دگار                     كه خسرو شود بر جهان سر فراز
 به فرمان دادار بسته كمر                   به توران نه بيني چو او نيز نيو         سوي رود جيهون برد ناگهان              به فرمان بود مرغ و ماهي ورا         
به كين دست يازد كه ننگ آيدش     زمانه ز كي خسرو آيد بجوش          
 پر آشوب گردد سراسر زمين         
 نه خواهد شدن رام با كس به مهر  
 به پوشند جوشن به آئين من          زمانه ز كي خسرو آيد به جوش    
كز ايران به توران به بيني درفش       
 ز توران كسي را به كس نشمرد         .نه بيني به جز گرز و شمشير تيز         .

پس از آن با فرنگيس بدرود گفت .

وز آنپس سياوخش آزاده مرد            ورا كرد پدرود و با او به گفت           برين گفتها بر تو دل سخته كن

 خروشي بر آورد و دل پر ز درد         فرنگيس رخ خسته وكنده موي             سياوش چو با جفت غم ها به گفت

 رخش پر ز خون دل و ديده گشت  

  بياورد شبرنگ بهزاد را                     خروشان سرش را به بر در گرفت         به گوش اندرش گفت رازي دراز         چو كي خسرو آيد به كين خواستن

  از آخر ببر دل به يكبارگي                  ورا بارگي باش و گيتي به كوب         

 

رخانرا به سوي فرنگيس كرد             كه من رفتني گشتم اي نيك جفت     دل از ناز وز تخت پر دخته كن          برون رفت از ايوان دو رخساره زرد      روان كرده بر رخ دو يده جوي          خروشان بدو اندر آويخت جفت         سوي آخرين تازي اسپان گذشت         كه در يافتي روز كين باد را                  لگام و فسارش ز سر بر گرفت            كه بيدار دل باش و با كس مساز         عنانش ترا بايد آراستن                      كه او را تو باشي به كين بارگي  
 ز دشمن به نعلت زمين را به روب      

و اسب خوبش را كه نامش شبرنگ بهزاد بود ، آزاد كرد  .

چو اين كرده شد راه رفتن گرفت       به فرمود آنگه به ايرانيان                   چو يك نيمه فرسنگ ببريد راه             سپه ديد با گرز و تيغ و زره                بدل گفت گرسيوز اين راست گفت    سياوش به ترسيد از جان خويش         سپاهش به ترسيد از بيم شاه                 همي بنگريد اين بدان آن بدين           رده بركشيدند ايرانيان                    همه با سياوش گرفتند جنگ            

 ز بيم سياوش سواران جنگ                 چو زانگونه ديدند ايرانيان        

  چرا خيره بايد كه ما را كشند 

بمان تا از ايرانيان دست برد           سياوش چنين گفت كاين راي نيست

به گوهر برآن روز ننگ آورم 

  مرا چرخ گردان اگر بي گناه             به مردي مرا روز آهنگ نيست           چنين گفت از انپس به افراسياب         چرا جنگجوي آمدي با سپاه             سپاه دو كشور پر از كين كني           چنين گفت گرسيوز كم خرد            گر ايدر چنين بيگناه آمدي              پذيره شدن زين نشان راه نيست        سياوش بدانست كان كار اوست            از آنپس كه بشنيد از آن زشت خوي   به گفتار تو خيره گشتم ز راه 

 هزاران سر مردم بيگناه                   تو زين كرده فرجام كيفير بري        

 وز آن پس چنين گفت كاي شهريار    نه بازيست اين خون من ريختن          به گفتار گرسيوز بد نژاد                   نگه كرد گرسيوز رنگ كار                 بر آشفت و گفت اي سپهبد چه بود        چو گفتار گرسيوز افراسياب                به لشكر به فرمود تا تيغ تيز             جهان  پر خروش و هوا پر ز گرد       سياوش از بهر پيمان كه بست           نه فرمود كس را ز ياران خويش          بد انديش افراسياب دژم             همي گفت يكسر به خنجر دهيد  

  از ايران سپه بود مردي هزار            همه كشته گشتند بر دشت كين

 همه كشته و خسته بر گشته كار            چو رزم يلان سخت پيوسته شد        نيارست يك ترك بر روي شاه          چو بخت سياوش بر گشته شد            گرفتند ابر شاه دست   

 به تير و به نيزه بشد خسته شاه        همي گشت بر خاك تيره چو مست        نهادند بر گردنش پالهنگ                 روان خون بر آن چهره ی ارغوان          همي تاختندش پياده كشان                برفتند سوي سياوش گرد                  چنين گفت سالار توران سپاه              كنيدش به خنجر سر از تن جدا

بريزيد خونش بر آن گرم خاك 

 چنين گفت با شاه يكسر سپاه 

 چه كردست با تو نگوئي همي

 چرا كشت خواهي كسي را كه تاج       به هنگام شادي درختي مكار       

 همي بود گرسيوز بد نشان             كه خون سياوش بريزد ز درد            

ز پيران گوي بود كهتر بسال             كجا پيلسم بود نام جوان               چنين گفت با نامور پيلسم                كه بيخش ز خون و زكين كاشتي    

 ز دانا شنيدم  يكي داستان                كه آهسته دل كي پشيمان شود         شتاب و بدي كار اهرمن است            سري را كه باشي بدو پادشا              مكن شهريارا تو تيزي مكن   

ببندش همي دار تا روزگار  

  چو باد خرد بر دلت بر وزد              مفرماي  اكنون و تيزي مكن              سري را كجا تاج باشد كلاه                چه بري همي تو سر بيگناه                پدر شاه و رستمش پرورده است  

 به بينيم پاداش اين زشت كار            بياد آور آن تيغ الماس گون              وزان نامداران ايران گروه                   فريبرز كاوس درنده شير  

 چو پيل دمنده گَو پيلتن                   چو گودرز و گرگين و فرهاد و توس    بدين كين ببندند يكسر كمر        

 چو بهرام و چون زنگه شاوران              زواره فرامرز و دستان سام                دليران و شيران كاوس شاه               نه من پاي دارم نه مانند من                 همانا كه پيران بيايد پگاه                    مگر خود نيازت نباشد بدين                 مفرماي كردن بدين بر شتاب            سپه بد ز گفتار او نرم شد                .

 

ز بخت بد خويش مانده شگفت            كه بر راه ايران ببندند ميان               رسيد اندرو شاه توران سپاه              سياوش زده بر زره برگره                  چنين راستي را نبايد نهفت    
  چو سالار توران رسيدش به پيش         گرفتند تركان همه كوه و راه            كه كينه نه بدشان بدل پيش ازين      ببستند خون ريختن را ميان            نديدند جاي سكون و درنگ              گرفتند آرام و هوش و درنگ
 به گفتند كاي شهريار جهان  
  چو كشتند بر روي هامون كشند          به بينند و مشمُر تو اين كار خرد         همان جنگ را مايه و جاي نيست         كه من پيش شه هديه جنگ آورم      بدست بدان كرد خواهد تباه              كه با كردگار جهان جنگ نيست         كه اي پر هنر شاه با آب و جاه          چرا كشت خواهي مرا بي گناه            زمان و زمان پر ز نفرين كني            
 ز تو اين سخنها كي اندر خورد            چرا با زره نزد شاه آمدي                 كمان و زره هديه شاه نيست             بر آشفتن شاه بازار اوست                بدو گفت كاي ناكس كينه جوي          تو گفتي كه آزرده گشتست شاه        بدين گفت تو گشت خواهد تباه        
 ز تخمي كجا كشته اي بر خورد          به تيزي مدار آتش اندر كنار             ابا بي گناهان بر آويختن                      مده شهر توران و خود را به باد     
  ز گفت سياوش با شهريار                 به دشمن چرا گفت و بايد شنود         شنيد و بر آمد بلند آفتاب               كشند و خروشند چون رستخيز         يكي با نبرد و يكي بي نبرد             سوي تيغ و نيزه نيازيد دست         
 كه آرد يكي پاي در جنگ پيش        همي كرد بر شاه ايران ستم             برين دشت كشتي به خون بر نهيد       همه نامدار از در كار زار                 
 ز خونشان همه لاله گون شد زمين       سر آمد بديشان چنان روزگار          سياوش بجنگ اندرون خسته شد        نيازيد دست اندر آن كينه خواه          دليران او يكسره كشته شد               بينداخته تير پنجاه و شست               نگون اندر آمد ز پشت سياه             گروي زره دست اورا به بست           دودست ازپس وپشت بسته چو سنگ چنان روز نا ديده چشم جوان             چنان روزبانان مردم كشان                پس و پشت و پيشش سپه بود گرد      كز ايدر به يكسو كشيدش ز راه          بشخي كه هرگز نرويد گيا                  ممانيد دير و مداريد باك                 كزو شهريارا چه ديدي گناه              كه بر خون او دست شوئي همي     
 بگريد برو زار هم تخت عاج        
  كه زهر آورد بار او روزگار    
 ز بيهودگي يار مردم كشان                 كزو داشت در دل بروز نبرد             برادر بد او را و فرخ همال                    گَوي پر هنر بود و روشن روان             كه اين شاخ را بار در دست و غم      سر شاخ از ين كين بر افراشتي 
 خرد شد بدين گونه هم داستان          هم آشفته را هوش درمان شود           پشيماني و رنج و جان و تنست            بتيزي بريدن نباشد روا                      بنّوي ميفكن همي كينه بن                  برين مر ترا باشد آموز گار          
  از آن پس ورا سر بريدن سزد   
  كه تيزي پشيماني آرد ببر                   نشايد بريد اي خردمند شاه               كه كاوس و رستم بود كينه خواه         به نيكي مر او را بر آورده است           به پيچي به فرجام ازين روزگار           كز آن تيغ گردد جهان پر ز خون        كه از خشمشان گشت گيتي ستوه        كه هرگز نديدش كس از جنگ سير     كه خوارست بر چشم او انجمن             ببندند بر كوهه ی پيل كوس               در و دشت گردد پر از نيزه ور            چو گستهم و كژدهم كند آوران     
 همه تيغها بر كشند از نيام                 همه پهلوانان با فر و جاه                    نه گردي ز گردان اين انجمن 
 ازو بشنود داستان نيز شاه  
 مگستر به گيتي چنين فرش كين          كه توران شود سر بسر  زين خراب 
وليكن برادرش بي شرم شد             .

اما گرسيوز گفت كه كشته شدن هزار ايراني در ين دشت ، براي كين خواهي از ما بس است . به اين كشتگان بنگر كه به دستور تو كشته شده اند .پس درنگ نبايد نمود .

بدو گفت گرسيوز اي هوشمند          مشو سست و بردار دشمن ز جاي     

 از ايرانيان دشت پر كركس است       سياوش چو بخروشد از روم و چين  همين بد كه كردي ترا خود نه بس     سپردي  دم مار و خستي سرش     

 گر ايدونكه اورا بجان زينهار               روم گوشه اي گيرم اندر جهان          .

 

بگفت جوان  ، تو هوا را مبند                خود از پيلسم هيچ مشنو تو راي          گر از كين بترسي ترا اين بس است  
پر از گرز و شمشير بيني زمين           كه خيره همي بشنوي پند كس           بديبا بپوشبد خواهي برش                  دهي من نباشم بر شهريار                 مگر خود بزودي سر آيد زمان           .

دمور و گروي گفتند :

بر فتند پيچان دمور و گروي               كه چندين ز خون سياوش مپيچ            به گفتار گرسيوز رهنماي               زدي دام و دشمن گرفتي بدوي         سزا نيست اينرا كه داري بدست          سپاهي بدينگونه كردي تباه                اگر كس نيازارديت از نشست  

  كنون آن به آيد كه او در جهان        

 

بر شاه توران نهادند روي    
 كه آرام خوار آيد اندر بسيچ               بر آراي و بردار  دشمن ز جاي  
  بكش تيز و خيره مبر آبروي              دل بد سگالان ببايد شكست                نگر تا چه گونه بود با تو شاه               به آب اين گنه را توانست شست         نباشد پديد آشكار و نهان                 .

افراسياب گفت :

بديشان چنين پاسخ آورد شاه            وليكن به گفت ستاره شمر  

ور ايدونكه خونش بريزم به كين

كه خورشيد از آن گرد تيره شود 

 به توران گزند مرا آمدست              رها كردنش بدتر از كشتن است 

خردمند و هم مردم بد گمان            .

 

كزو من بديده نديدم گناه                  به فرجام ازو سختي آيد به سر   
 يكي گرد خيزد به توران زمين 
هشيوار از آن روز خيره شود               غم و رنج و بند مرا آمدست               همان كشتنش درد و رنج من است
نداند كسي راز چرخ روان                .

فرنگيس پياده و گريان به پيش افراسياب آمده و گفت :

فرنگيس بشنيد و رخ را به خست 

 پياده بيامد به نزديك شاه             

 به پيش پدر شد پر از ترس و باك 

بدو گفت كاي پر هنر شهريار            دلت را چرا بستي اندر فريب            

 سر تاجداري مبر بي گناه  

سياوش كه بگذاشت ايران زمين

 بيازرد از بهر تو شاه را   

بيامد ترا كرد پشت و پناه  

سر تاجداران نبرد كسي  

مكن بي گنه بر تن من ستم 

 يكي را به چاه افكند با كلاه             

 سر انجام هر دو به خاك اندراند        

 به گفتار گرسيوز بد گمان             

 كه تا زنده اي بر تو نفرين بود            شنيدي كجا زافريدون گرد                همان از منوچهر شاه بزرگ  

 كنون زنده بر گاه كاوس شاه  

زمين از تهمتن بلرزد همي  

چو گودرز كشواد پولاد چنگ

 چو بهرام و چون زنگه شاوران

 همان گيو و گودرز كو روز كين 

 همان توس و گستهم و گرگان شير

 چو رهام و چون اشكش تيز چنگ 

 درختي نشاني همي بر زمين  

 به سوگ سياوش همي جوشد آب              ستمگر شدي بر تن خويشتن    

  نه اندر شكاري كه گور افكني

 همي شهرياري ربائي ز گاه                  مده شهر توران به خيره بباد               .

 

ميانرا به زناز خونين ببست  
 به خون رنگ داده رخان هم چو ماه  خروشان به سر بر همي ريخت خاك      چرا كرد خواهي مرا خاكسار
 همي از بلندي نبيني نشيب 
 كه نپسندد اين داور هور و ماه  
همي بر تو كرد از جهان آفرين              بماند افسر و گنج و هم گاه را            كنون زو چه ديدي كه بردت ز راه 
 كه با تاج و بر تخت ماند بسي            كه گيتي سپنجست و بر باد و دم
 بكي بي كله بر نشاند بگاه                  ز اختر به چنگ مغاك اندر اند           درفشي مكن خويشتن در جهان 
 پس از مردنت دوزخ آئين بود            ستمكاره ضحاك تازي چه برد             چه آمد به تور و به سلم سترگ   
 چو دستان و چون رستم كينه خواه    
كه توران به جنگش نيرزد همي   
 بدرد دل شير و چرم پلنگ                 كه ننديشد از گرز كند آوران         
 به جنبش در آيد ز سهمش زمين   
 چو خراد برزين گُرد دلير  
  چو شيدوش گُرد آن دلاور نهنگ          كجا برگ خون آورد بار كين                كند چرخ نفرين بر افراسياب
  بسي يادت آيد ز گفتار من   
 وگر آهوان را به شور افكني                   كه نفرين كند بر تو خورشيد وماه         مبادا كه پند من آيدت ياد               .

.فرنگيس به پيش سياوش رفت و گفت :

به گفت اين و روي سياوش بديد      

كه شاها دليرا گوا سرورا   

 به ايران بر و بوم بگذاشتي  

كنون دست بسته پياده كشان

كجا آنهمه عهد و پيمان شاه 

كجا شاه كاوس گردنكشان   

 كجا گيو و توس و كجا پيلتن                 

ازين بد به ايران رسد آگهي 

 ز گرسيوز آمد ترا بد بروي

هر آنكس كه يازد ببد بر تو دست

جهاندار اين بر تو آسان كند 

مرا كاشكي تيره گشتي تباه  

 مرا از پدر اين كجا بُد اميد                 .

 

دو رخ را به كند و فغان بر كشيد

سر افراز شيرا و كند آورا

 سپهدار را باب پنداشتي                    كجا افسر و گاه گردنكشان 

 كه لرزنده شد مهر و كيوان وماه 

 كه بينند اين دم ترا زين نشان 

فرامرز و دستان و آن انجمن 

   بر آشوبد آن روزگار بهي 

 كه نفرين برو با دمور و گروي            بريده سرش باد و افكنده پست 

دل دشمنانت هراسان كناد                نديدي بدينسان كشانت براه

 كه پردخته ماند كنارم ز شيد         

افراساب كه سخنان فرنگيس را شنيد

چو گفتارفرزند بشنيد شاه

 بدو گفت بر گرد و ايدر مپاي

 دل شاه توران برو بر بسوخت

 به كاخ بلندش يكي خانه بود 

 به فرمود تا روزبانان كشان            

در آن تيرگيش اندر انداختند                به فرمود پس تا سياوخش را                 كه اين را بجائي بريدش كه كس      .

 

جهان گشت در پيش چشمش سياه  

 چه ايدر مرا چيست راي  

همي خيره چشم خرد را بدوخت              فرنگيس از آن خانه بيگانه بود 

مر اورا كشيدند چون بيهشان

 در خانه را بند بر ساختند                  چنان شاه بيدار خاموش را    

 نيابد چو گويد كه فرياد رس               

سپس به اشاره ی گرسيوز نا پاك ، گروي اهرمنِ ستمگر ، به خواري با سياوش پاك در آويخت.

نگه كردگرسيوز اندر گروي               بيامد به پيش سياوش رسيد 

 بزد دست و ريش شهنشه گرفت        .

 

گروي ستمگر به پيچيد روي             جوانمردي و شرم شد نا پديد            بخواري كشيدش به خاك اي شگفت .

سياوخش از پروردگار خواست . كه پور او را ياري كند ، تا كين او را ، از اهريمنان و ستمگران و نا پاكان بگيرد

سياوش به ناليد بر كردگار                 يكي شاخ پيدا كن از تخم من            كه خواهد ازين دشمنان كين من         هنرها و مردم به جاي آورد               .

 

كي از برتر از گردش روزگار 

چو خورشيد تابنده بر انجمن              كند در جهان تازه آئين من             جهانرا سراسر به پاي آورد                .

و به پيلسم گفت :

همي شد پس و پشت او پيلسم 

 سياوخش بدو گفت پدرود باش                 

درودي ز من سوي پيران رسان                        به پيران نه زين گونه بودم اميد 

مرا گفته بود او كه با سد هزار               

چو برگرددت روز ، يار توام 

 كنون پيش گرسيوز ايدر دمان 

 نبينم همي يار با من كسي                 .

 

دو ديده پر از خون و دل پر ز غم           جهان تار و تو جاودان بود باش             به گويش كه گيتي دگر شد بسان 

 همي پند او باد شد من چو بيد 

 زره دار و برگستوان ور سوار 

به گاه چرا مرغزار تو ام                   پياده چنين خوار و تيره روان

 كه بخروشدي زار بر من بسي            

اما سياوش پاك را با دست بسته از آنجا كشان كشان به ميدان سياوشگرد بردند . همان جائي كه سياوخش ، در برابر گرسيوز و گروي و دمور هنر نمائي كرده بود .

چو از شهر و از لشگراندر گذشت      

 ز گرسيوز آن خنجر آبگون 

 پياده همي برد مويش كشان                كه انروز افكنده بودند تير

چو پيش نشانه فراز آمد اوي 

 بيفكند پيل ژيان را به خاك                يكي تشت بنهاد زرّين گروي             .

 

كشانش ببردند بسته بدشت

گروي زره بستد از بهر خون                 چو آمد بدان جايگاهِ نشان

 سياوخش و گرسيوز شير گير           گروي زره آن بد زشت خوي

 نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك

 به پيچيد چون گوسفندانش روي        .

در تشتي زرين سر سياوش پاك ، آزاده و سرفراز رابه دست مردم اهريمني و ناپاك بريدند .؟!

جدا كرد از سرو سيمين سرش 

 

همي رفت در تشت خون از برش

همانگونه كه به گروي اهريمن دستور داده بودند . تشت را سرنگون نمود . از خون و خاك ، ( گل سرخ سياوشان) به سرخي خون سياوخش  پاك بر دميد .{ كه تمام ايران زمين و جايهاي ديگر را گرفته است . و هر ساله در بهار زمين را سرخ گون مي كند (گل شقايق) }

گياهي   بر آمد  همانگه  ز   خون

 به ساعت گياهي از آن خون برست  

  بسي فايده خلق را هست از اوي        

 

بدآنجا   كه  آن  تشت  شد سرنگون

 جز ايزد كه داند كه آن چون برست   كه   خواني   همي    خون  اسياوشان

 

 

{ همان گونه كه پيش بيني نموده بودند . زماني كه مرگ جان سياوخش پاك را در ربود . توفاني از گرد سياه بر آمد و خورشيد و ماه را تيره نمود .}

چو از سرو بن دور گشت آفتاب         چه خوابي كه چندين زمان برگذشت 

يكي باد با تيره گرد سياه                  كسي يكدگر را نديدند روي             .

 

سر شهريار اندر آمد به خواب         

نه جنبيد هرگز نه بيدار گشت  

بر آمد كه پوشيد خورشيد وماه           گرفتند نفرين همه بر گروي 

چو آگاهي به نزديكان سياوخش رسيد .

ز كاخ سياوخش بر آمد خروش         همه بندگان موي كردند باز               بكند و ميان را به گيسو  ببست

 به آواز برجان  افراسياب

سر ماهرويان گسسته كمند

  خروشش به گوش سپهبد رسيد 

  به گرسيوز بد نهان شاه گفت             ز پرده به گيسو بريدش كشان           به گو تا به گيرند موي سرش              زنندش بسي چوب تا تخم كين      نخواهم ز بيخ سياوخش درخت           همه نامداران آن انجمن         

  كه از شاه و دستور و از لشگري         

 

جهاني ز گرسيوز آمد به جوش           فرنگيس مشكين كمند دراز             

به ناخن گل ارغوان را به خست 

همي كرد نفرين همي ريخت آب

 خراشيده روي و بمانده نژند               چنان ناله زار و نفرين شنيد                كه او را برون آوريد از نهفت               بر روزبانان و مردم كشان                    بدرند بر تن همي چادرش                بريزد برين بوم توران زمين                 نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت  گرفتند نفرين بر او تن به تن            

 بر آن گونه نشنيد كس داوري          .

پيلسم پس از اشك ريختن بر سياوخش و نفرين بر افراسياب ، براي ياري به فرنگيس به شتاب به پيش پيران رفت .  پيران كه از خشم افراسياب آگاه شده بود . خروشان و اندوهگين به ياري سياوخش از راه دور  اسب مي تاخت. تا به افراسياب برسد . و او را از جنگ با سياوخش بگرداند . . كه پيلسم ، در راه به پيران رسيدو گزارش را چنين گفت

سياوخش 0را دست بسته چو سنگ         پياده هم تاخت او را گروي                تن پيلوارش بر آن خاك گرم              يكي تشت بنهاد پيشش گروي           بريد آن سر تاجدارش ز تن              همه شهر پر زاري و  ناله گشت           ستم كاره چوپان به دشت غلو            چنان كو سر شاه ايران بريد                چو پيران به گفتار بنهاد گوش      

 همه جامه ها بر برش كرد چاك          همي رفت از ديده اش آب زرد         همي گفت زار اي سزاوار تاج              بدو گفت لهاك بشتاب زود                كه افراسياب آن ابي مغز سر             فكنده فرنگيس را هم ز تخت               به خواري ببردند ناگه كشان  

  همي راي دارد به كردن تباه            

 

فكنده به گردنش بر پالهنگ              سرش پر ز خاك و پر از آب روي  

 فكندند و شستند از ديده شرم           به پيچيد چون گوسفندانش روي          فكندش چو سرو سهي در چمن            به چشم اندرون آب چون ژاله گشت     همانا نبرد بدان سان گلو  

كسي آن نديد و نه هرگز شنيد   

 ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش 

همي كند موي و همي ريخت خاك        به سوگ سياوخش بسي ناله كرد         كه چون تو نبيند دگر تخت عاج           كه دردي بر اين درد خواهد فزود 

فرنگيس را كرده بر رهگذر                تنش بود لرزان به سان درخت            بر روزبانان و مردم كشان                

 تو بايد كه جوئي از اين جايگاه           .

پيران پس از زاري بسيار با اسبان فراوان ، دو روز و دو شب اسب تاخت .  كه به افرسياب برسد . و در كشته شدن فرنگيس چاره اي بيانديشد . و همين كار را هم نمود و فرنگيس را به پيش گلشهر همسرش پناهنده كرد  .

چون آگاهي خون سياوخش به ايرانيان و كاوس رسيد . همه به جامه دريدن ، به سوگ سياوش شدند  .

چو اين گفته بشنيد كاوس شاه            

 ببر جامه بدريد و رخ را به كند   

برفتند با مويه ايرانيان                     

 همه ديده پر خون و رخساره زرد

 همه جامه كرده كبود و سياه             

 

سر تاجدارش نگون شد ز گاه  

 به خاك اندر آمد ز تخت بلند

بر آن سوگ بسته سواران ميان           زبان از سياوخش پر از ياد كرد   

  همه خاك بر سر به جاي كلاه           

پس ازآن آگاهي به نيمرو ز و رستم رسيد  .

پس از آگاهي آمد سوي نيمروز           كه از شهر ايران بر آمد خروش 

  سياوخش را سر بريدند خوار             پراكند كاوس بر تاج خاك               تهمتن چو بشنيد زو رفت هوش             به انگشت رخساره بر كند زال            زواره گريبان به دريد پاك

همي گفت رستم ايا نامدار       

 دريغا تهي از تو ايران زمين                دريغا كه بد خواه دلشاد گشت             به يكهفته با سوگ بود و دژم  

 سپه سر به سر بر در پيلتن 

به درگاه كاوس بنهاد روي                  چو نزديكي شهر ايران رسيد                به دادار دارنده سوگند خورد              نه باشد نه رخ را بشويم ز خاك

كه تا كينه ی شاه باز آورم                   كله خود و شمشير جام من است          نه توران بمانم نه افراسياب                 مگر كين آن شهريار جوان                  چو فردا بر آيد بلند آفتاب                  چنانش به كوبم به گرز گران               چنان تا به نزديك ايران رسيد      

 كه آمد تهمتن به مانند ابر

 ز سوگ سياوخش پر از آب روي   

بزرگان پياده پذيره شدند                همه زار و گريان و پر آب روي           چو رستم به ديدند ايشان ز دور           ابا زاري و ناله و درد و غم                  به پرسش گرفتندمر يكدگر              بزاري همي گفت پس پيلتن               كيا كي نژدا شها خسروا

 ز درد تو خورشيد گريان شود            كجات آن دليري و نيروي پيل              خوش آن روز كاندر گلستان بديم       بدين سان همي رفت زاري كنان          چو آمد بر تخت كاوس كي               بدو گفت خوي بد اي شهريار            ترا عشق سودابه و بد خوئي                 كنون آشكارا ببيني همي                    از انديشه و خوي شاه سترگ            كسي كو بود مهتر انجمن                    سياوخش ز گفتار زن شد به باد  

 ز شاهان كسي چون سياوخش نبود      دريغ آن رخ و برز و بالاي او               دريغ آن چنان نامور شهريار               چو بر گاه بودي بهاران بدي               برزم اندرون شير و ببر و پلنگ           كنون من دل و مغز تا زنده ام              همه جنگ با چشم گريان كنم             نگه كرد كاوس در چهر اوي             نداد ايچ پاسخ مر او را ز شرم           .

 

به نزديك سالار گيتي فروز                  ز مرگ سياوخش جهان شد به جوش  

 به خاك اندر آمد سر شهريار

 همه جامه ی خسروي كرد چاك  

ز زابل به زاري برآمد خروش              پراكند خاك از بر تاج ويال  

فرامرز را شد بر او سينه چاك              نه ديدست دوران چو تو شهريار

 همه زار و بيمار و اندوهگين

دريغا كه رنجم هم باد گشت             بهشتم بر آمد ز شيپور دم     

 ز كشمير و كابل شدند انجمن            دو ديده پر از خون و دل كينه جوي   همه جامه ی پهلوي بر دريد           

 كه هرگز تنم بي سليح نبرد              سزد گر به باشم بدين سوگناك          سر دشمنان زير گاز آورم                 به بازو خم خام دام من است          

ز خون شهر توران كنم  رود آب  

 بجويم از آن ترك تيره روان              من و گرز و ميدان افراسياب               كه فولاد كوبند آهنگران               

 خبر زو به شاه دليران رسيد              نه بر سرش خود و نه در تنش ببر        به رخ بر نهاده ز ديده دو جوي 

 ابي كوس و طوق تبيره شدند             زبان شاه گوي و روان شاه جوي          تو گفتي ز گيتي بر آمد نفور              رسيده بزرگان و رستم به هم           

 به درد سياوخش پر از خون جگر        كه شاها دليرا سر انجمن                    جهان شهريارا و كند آورا                 همان ماه را سينه بريان شود               كه از درد تو خشك شد رود نيل         به بزم سرافراز دستان بديم               كه آمد بدان بارگاه كيان              سرش بود پر خاك و بر خاك پي        پراكندي و تخمت آمد ببار  

  ز سر بر گرفت افسر خسروي  

 كه بر موج دريا نشيني همي  

 در آمد به ايران زياني بزرگ

كفن بهتر او را ز فرمان زن                خجسته زني كو ز مادر نزاد           

 چنو راد و آزاد و خامش نبود              دريغ آن رخ خسرو آراي او               كه چون او نبيند دگر روزگار

 ببزم افسر شهرياران بدي                   نديدست كس همچو او تيز چنگ         به كين سياوخش آكنده ام                  جهان چون دل خويش بريان كنم        چنان اشك خونين و آن مهر اوي         فرو ريخت از ديده خوناب گرم          

-

همه شهر ايران به ماتم شدند 

 به يكهفته با درد و با سوگ و خشم      

 

پر از درد نزديك رستم شدند            به درگاه بنشست با آب چشم           .

-

بديشان چنين گفت رستم كه من        كه اندر جهان چون سياوش سوار         چنين كار يكسر مداريد خرد              ز دلها همه ترس بيرون كنيد             

 

بدين كين نهادم دل و جان و تن          نه بندد كمر در گه كار زار           

  كه اين كينه را خرد نتوان شمرد        زمين را ز خون رود جيحون كنيد          

به يـزدان كه تا در جهــان زنـده ام

 

به درد سيــــاوش دل آكنــــده ام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[1] سياوخش يا سياوش هر دو در چكامه ی (شعر) فردوسي توسي آمده است  .

وخش همان درياچه اورال است كه در سنگ نوشته هاي هخامنشي آمده است . فرا رودان  به آن ميريزد .

سياوش را دارنده اسب سياه هم گفته اند .

 [2] سد كه تازي شده آن صد است درستي آن از جشن سده مي آيد كه ديرينه اي كهن دارد و گويا به دست رو نويسان شاهنامه تازي شده  است .

 كوشش در اينست كه به پايه بر گرديم و واژه ها را به بن خود به گردانيم . و از آموزگارن دانا مي خواهيم كه ما شاگردان اين راه را راهنمائي بيشتر به نمايند . و چنان چه كوتاهي ديدند ما را  رهنمون شوند و ما را سپاسگزار خود كنند .

[3] كش برابر است باکشيدن دست

[4] گسي = گسيل داشتن روانه كردن

[5] هاماوران = سودابه دخت شهريار هاما وران است و كاوس از كشتن سودابه هراسان بود

[6] بارگي = اسب
[7] سيه = اسب سياه سياوخش
                                                              منوچهر آرين      ارديبهشت 1378

 

 

Home   Radkan  Radkan film  Parsah   Astrolabe  Shahpur  Ziggurat  Stars maps  Music   Instruments    Astrolabe researcher   zodiac  

  Where is the old IRAN - photo gallery    Herodotus!   Scientists killers    You can work with this astrolabe   Links    Search 

 Updating chart    Site visitors     Gangdej conference    conference   About us     Film    contact us     News

We are from Persian = Per30an. See our great grandfather ( 30 ancestors )

کتاب من    My book

اخبار      .PDF نام نویسی  در  کلاس  استرلاب  و  ساخت  ابزار  نجومی     روش ساخت استرلاب  o       

    استرلاب کروی کاغذی بسازید   استرلاب    با این استرلاب کار کنید  روش ساخت جام جمشید  ستاره یابها   پند بزرگان  

  سخنراني ها     نقشه ستارگان آسمان   12 برج فلكی    آفرینش بيگ بنگ   هزاره بره 122771   تقويم سال 12774 برابر1384  

سحابی های صوفی رازی و جوان ایرانی   بیرونی خوارزمی    تشت بر سر منار    PDF   خجندی و سدس فخری در کوه تبرک شهر ری PDF

        رادکان فارسی   فيلم رادكان   پارسه     زیگورات      گنگ دژ     مبانی تمدن یونان!   نام خوزستان  اکلیدس   دانشمند کشا ن!   هرودوت!؟     سیاوش پاک

    |                              Copyrighted  ©  from   1 - 1 - 12771  =  (  21 -  3  -  2002  )    by  Manoochehr  Aryan ( Arian All   rights   reserved .                         | 

  Welcome to Archaeoastronomy and ancients in old IRAN.