|
|
|
Best screen reservation 1024 by 768 pixels به يزدان كه تا در جهان زنده ام بد رد سيا و ش د ل آ كند ه ام فرزانه ی توس فردوسي پاك نهاد آورده است : در روزگاري كهن ، درميان موسم بهار و در شكوهِ سبزه ی چهل روزه ی بهاري ، پهلوانان ايران ، توس و گيو به شكارگاهي رفته بودند .آنان ، با خروشِ خروس سحري از خواب بر خاسته . و دركنارِ مرزايران و تورا ن ، به نخجيرگاهِ دشتِ دغوي اسب تاختند . پس از چندي درپي شكار به بيشه اي رسيدند . كه در آنجا دخترِ خوبرخي را هراسان يافتند كه به آنها چشم دوخته بود
سپهبُدان ازاو پرسيدند كه چرا پياده اي ؟! پريچهره پاسخ گفت : پس از فرار از دست خشم پدر ، در راه روزبانان زر و تاج مرا بستدند و پس از چندي اسبم از سستي و خستگي بماند وناچار به اين بيشه پناه آورده ام . اگر پدرم هشيار گردد ، در پي من سواران فرستد و ازخشم او از بوم توران بايدبه ديار ديگري بروم . و اكنون ، پناهي جز پروردگار يكتا ندارم . پهلوانان براي نگهداري خوبچهره و پناه گرفتن او به گفتگو و جدال پرداختند . هريك در يافتن او ، خود را نخستين مي دانستند و آرزوي نگهبان او را داشتند . تاآنجا كه سخنشان به تندي گرفت و گفتند : پس اگر با يكديگر سازگار نيستيم سر خوبرچهره رامي بُريم ؟! ليكن يكي به داوري پرداخت و گفت : اورا به پيش كي كاوس شاه ايران ببريم . و هر چه او گفت ، همان را انجام دهيم . و با خوبچهره به پيش كي كاوس رفتند و پناه و يار او گرديدند . كي كاوس چون خوبچهره را بديد از زيبائي او لبرا به دندان گزيد . و به هر دو سپهبد گفت : اين آهوي دلبر ، شكاري است در خور مهتر ، پس رنج راه شما كوتاه شده و به هر يك ده اسب پاداش داده و آنها را روانه كرد . و به پرسش از پريچهره پرداخت .
پس پريچهره را به شبستان خود فرستاد و او را سرور ماهرويان نمود و اورا بزني بگرفت .
{ پريچهر ، از نياي گرسيوز برادر افراسياب واز نژادِ فريدون است . او بيگناهِ پاكِ پارسائي است ،كه ا ز دست اهريمنِ مستي پدر و راهزنان فراري گشته است . و پس از فرارِ ازدست بَدان ، و دست سرنوشت به پهلوانانِ ايران، پناهنده مي گردد. و همسر كي كاوس و شه بانوي ايران مي شود كه او هم از نژاد فريدون است . فريدوني كه آژي دهاك را به بند كشيد و به كوه البرز بست و زمين را بين سه پسرش سلم و تور وايرج بخش نمود . } پس از چندي در بهارِ خرم و شاداب ، از آن مادرِ نيك نهاد ، بچه ی فرخِ زيبائي بدنيا آمد . كه در زاد روز او اختر شناسان ستاره و زايچه او را آشفته ديدند ؟!
تاآنكه رستم به پيش كي كاوس آمد وكودك و زيبائي او را بديد .
رستم دايه سياوش گرديده و او را به زابلستان نزد خود برد . و به آموزش وپرورشش پرداخت .
رستم پس از رنج وكوشش فراوان در بزرگ نمودن سياوش و هنر آموزيها به او ، هرچه مي دانست به او آموخت . سياوش بزرگ شده و به رستم گفت :
پس رستم سواراني گرد آورد و با پوشيدني وگستردني بسيار ، با سياوش وبزرگان زابلستان ، به نزد كي كاوس رفتند . تا پدر پور سر فراز را ببيند . { سياوش از مادري پاك و پارسا و والا نژاد و پدري فرمانروا بدنيا آمد . او مانند پريان زيبا بود . و بدست رستم ِ تهمتن ، آئين داد و پهلواني و پاكي را آموخت . و يلي پهلوان ، پاك نهاد ، نيك گفتار و نيك كردار شد .} كي كاوس ، توس وگيو را به پيشواز رستم و سياوش فرستاد و پس از ديدن سياوش و برزو بالاي او به شگفتي بماند .
كي كاوس به خشنودي ديدار پسرش يك هفته جشن گرفت و شادماني نمود . و تا هفت سال به آزمايش سياوش پرداخت . سياوش در كنار مادر و پدر مهربان روزگار بخوشي و خرمي گذراند و در نهادش جز پاكي و راستي چيز ديگري نداشت ..
در هشتمين سال آمدن سياوش به پيش پدر ، او در هر آزمايشي به سرفرازي گذر كرد ، پس برسم بزرگان و فرّ كيان ، منشوري بر پرنيان نوشتند و تاجِ زر و كمرِ زرين به سياوش دادند . و او را جانشينِ پس از پدركردند . و سروري سرزمين كورشان (كهستان) را كه در فرا رودان (ماورا النهر ) است بدو دادند .[1] خوشي سياوش چندي نگذشت كه مادرش را از دست داده و سوگوار و اندوهگينِ مادر شد . تايكماه خنده بر لب خود نگشوده و به گريه و زاري پرداخت . و آنچنان به جانِ شيرينش ستم روا داشت كه پدر و بزرگان ايران نگران او شدند . چون بزرگان و دانايان از دلِ سياوش آگاهي يافتند به سوي او شتافتند و به پند و اندرز او كوشيدند و گفتند:
چندي بگذشت و سياوش كمي آرام گرفت . روزي كي كاوس با سياوش در ايوان نشسته بودند . سودابه كه جانشين مادر او شده بود به ايوان آمد . و بناگاه روي سياوش را بديد . از ديدن سياوش دلش به دميدن افتاد و چنان شد كه يخي به كنار آتش آمده باشد ! پس از آنروز كسي را پنهاني به پيش سياوش فرستاد و او را به شبستان خود خواند ؟!
سياوش از پيام بر آشفته گشت وپيام آور را از خود براند . سودابه شبي به نزد كي كاوس رفت و بدو گفت : سياوش را به شبستان بفرست تا او خواهران و دخترانِ ماهروي آنجاي را ببيند و كمي بياسايد . ما از او پذيرائي خواهيم كرد . كي كاوس از مهر مادرانه سودابه خشنود شد . چون سياوش مادرش تازه مرده بود .
كي كاوس سياوش را خواند و به او گفت :
پس بديدار خواهران و دختران به شبستان بر و كمي بياساي . سياوش انديشيد كه اين گفتِ سودابه است و سخن پدر نميباشد . پس به پدر گفت : من بايد با بِخردان و رزم آوران بنشينم ، تا به دانش و آئين رزمِ با گرز و نيزه و تير وكمان دست يابم . و بتوانم با آمادگي در برابر دشمنان و بدگمانان برابر ي كنم . اما ازشبستان و زنان دانشي نمي آموزم . پس از رفتن من به شبستان در گذر . پدر از اين سخن نيكو شاد شد و ليكن گفت : انديشه بد در دل نداشته باش و براي شادي به شبستان برو . سياوش كه پايداري پدر را ديدگفت :
{ سياوش با خوي بد سودابه روبرو مي شود و از او دوري مي كند . در آغاز به پاسخ نخستينِ فرستادهُ سودابه وسپس در دومين بار به فرمان پدر از رفتن به شبستان خودداري مينمايد . و ليكن براي بار سوم و به فرمان دوم پدر سرپيچي نميكند و فرمانگزار كيكاووس مي شود . و آماده ی روبرو شدن با سرنوشت خود ميگردد . } هيربدي بد نهاد كليد دار شبستان بود . كي كاوس به هيربد گفت كه سياوش را به شبستان ببرد و ازو پذيرائي كند . سياوش بدستور پدر به شبستان رفت .
شبستان بزرگ بود و باشكوه ، همه جاي بوي مشك و نواي ساز و آواز مي آمد . و به پرده هاي ديباي رنگارنگ و زيبا آراسته بود. رامشگران و خوبرويان در آنجا مي خراميدندو چشم را خيره مي كردند و دل هر جواني را به تپش مي انداختند . در نزديك ايواني ، تختي با شكوه و زرينِ پيروزه نگار بودكه …
سودابه تا سياوش را بديد به پيش او رفته و او را زماني در بر گرفت …
سياوش بدانست كه آن مهر مادري نيست و خودرا زود از دست سودابه ی فتنه گر ، رهانيد . و به نزديك خواهران خود رفته و پس از چندي از شبستان بيرون شد . سودابه باز به نزد كي كاوس رفته و گفت : .تاپيش از آنكه سياوش كسي را برگزيند كه در خور او نباشد . بايد زني از نژاد والا براي او برگزينيم و او را ياوري بنمائم . پدر ، پورِ خود را خواسته و به او گفت : من آرزو دارم كه از پشت تو شهرياري ديگر بيايد و همانگونه كه من از تو خشنودم ، تو نيز از فرزند خود خشنود گردي . اختر شناسان و پيشگويان گفته اند كه ازپشت تو پسري بدنيا مي آيد كه در جهان يادگاري بزرگ و فرامش نشدني خواهد شد . سياوش گفت :
سياوش از پدر خواست كه اين گفته را به سودابه نگويد و از ديدار دوباره او نگران بود !
كي كاوس به سياوش گفت : سودابه مانند مادر تو است و تو را پاسباني ميكند . پس به شبستان او برو و دختري از بزرگان برگزين . ليكن سياوش از روبرو شدن با سودابه نگران بود .
سياوش بار دوم و به فرمان پدربراي بر گزيدن همسر به شبستان كشيده شد . سودابه همه ی دختران دم بخت را به پيش خود خواند .
سودابه به هيربد گفت كه به سياوش بگوييد به پيش من بيايد . چون سياوش پيغام سودابه را شنيد خيره ماند و از پروردگار ياري خواست .
اما سياوش به ناچار ، خرامان به كنار تخت سودابه رفت و زيبايي و آرايش سودابه را بديد . سودابه از تخت پايين آمد و …
سودابه همه ی دختران را به سياوش بنمود ، و گفت از اين بتان تراز كه همه در شرم و نازند ، هر كه را بخواهي برگزين .
و همهُ ماهرويانِ والا نژاد ، از زيبايي سياوش ، در شگفت شدند و آرزوي برگُزيده شدن را نمودند . و به تندي بر تختهاي خود بنشستند . سودابه گفت :
سياوش بر خود فرو ماند و پاسخي نداد و بر دل پاك نهادش آوائي آمد و بيانديشيد :
او باخود گفت كه : دختران شبستانِ سودابه ، بدست او پرورش يافته اند و مانند او مي باشند . و به ياد داشت كه ، مهترانِ نامور به او گفته بودند ، زنان بد ، بر سر فرمانروايان و گُردان ايران ، چه آورده بودند . پس سياوش خاموش ماند و سر به پائين انداخته و پاسخي نداد . سودابه به سياوش گفت كه ماهرويان مانند ماه در برابر تو اند . من هم مانند خورشيد شبستان در برابر تو مي باشم . شگفت نباشد كه به ماه رويان ، نگاهي نكني وكسي را برنگزيني ، چون خورشيدِ شبستان را در كنار خود داري .
اگر تو با من پيمان ببندي ، و از من دوري نكني ، مانند دختران نورسيده با تو خواهم بود ، و مرا در پيش پاي خود داري .
وبا خود انديشيد كه كاوس را دوباره خام خواهد نمود و ، فتنه اي نو برمي انگيزد . پس با زبان گرم و نرم با او بايد سخن بگويم و او را از خود دور نمايم . سياوش گفت : تو زيباي زيباياني ، و ليكن درخور تنها پادشاه مي باشي . من يكي از دختران را بر مي گزينم ، و با آن دختر پيمان مي بندم . و اكنون زبانم را پيش تو گروگان مي كنم ، كه تا آن دختر پيش من باشد . به دختر ديگري نگاه نكنم ، و هميشه او را نگهدارباشم . اگر چهره من نكوست …
|