سـيا و ش پـــا ك

سـيا و ش پـــا ك

سـيا و ش پـــا ك

 

 Best screen reservation 1024 by 768 pixels  

 به يزدان كه تا در جهان زنده ام         بد رد سيا و ش د ل آ كند ه ام 

فرزانه ی توس فردوسي پاك نهاد آورده است  :

 در روزگاري كهن  ، درميان موسم  بهار و در شكوهِ سبزه ی چهل روزه ی بهاري  ، پهلوانان ايران ،  توس و گيو به شكارگاهي رفته بودند .آنان ، با خروشِ خروس سحري از خواب بر خاسته .   و دركنارِ مرزايران و تورا ن ، به نخجيرگاهِ دشتِ دغوي اسب تاختند . پس از چندي درپي شكار به بيشه اي رسيدند .  كه در آنجا دخترِ خوبرخي را  هراسان يافتند كه به آنها چشم دوخته بود

 

پر از خنده لب هردو بشتافتند

 

به بيشه يكي خوبرخ يافتند

 ز  خوبي برو بر ، بهانه    نبود

 

بديدار او در   زمانه     نبود 

نشايست كردن بدو در نگاه

 

 ببالا چو  سرو  و  بديدار  ماه

ترا سوي  بيشه كه بنمود راه

 

 بدو گفت توس اي فريبنده ماه 

بزد دوش  و  بگذاشتم   بوم    بر 

 

 چنين داد پاسخ كه ما  را   پدر

همان چون مرا ديد جوشان ز دور

 

 شبِ دير مست آمد از بزم سور

همي خواست از تن سرم را بريد

 

يكي تيغ  زهر  آبگون  بر  كشيد

رسيدستم  اين  لحظه  ايدر  ز   را ه

 

 گريزان درين بيشه جستم پناه

بدو سرِ و بن يك بيك كرد ياد

 

بپرسيد   ازو  پهلوان  از     نژاد 

بشاه  آفريدون    كشد     پروزم

 

بدو گفت من خويشِ گرسيوزم 

 سپهبُدان ازاو پرسيدند كه چرا پياده اي ؟!  پريچهره پاسخ گفت  : پس از فرار از دست خشم پدر ، در راه روزبانان زر و تاج مرا بستدند و پس از چندي اسبم از سستي و خستگي بماند وناچار به اين بيشه پناه آورده ام . اگر پدرم هشيار گردد ، در پي من سواران فرستد و ازخشم او از بوم توران بايدبه ديار ديگري  بروم  . و اكنون ، پناهي جز پروردگار يكتا ندارم . پهلوانان براي نگهداري خوبچهره و پناه گرفتن او  به گفتگو و جدال پرداختند .  هريك در يافتن او ، خود را نخستين مي دانستند و آرزوي  نگهبان  او را داشتند . تاآنجا كه سخنشان به تندي گرفت و گفتند : پس اگر با يكديگر سازگار نيستيم سر خوبرچهره رامي بُريم ؟!  ليكن يكي به داوري پرداخت و گفت : اورا به پيش كي كاوس شاه ايران ببريم . و هر چه او  گفت ، همان را  انجام  دهيم . و با خوبچهره به پيش كي كاوس رفتند و پناه و يار او گرديدند .

كي كاوس چون خوبچهره را  بديد از زيبائي او لبرا به دندان گزيد . و به هر دو سپهبد گفت : اين آهوي دلبر ، شكاري است در خور مهتر ، پس رنج راه شما كوتاه شده و به هر يك ده اسب پاداش داده و آنها را روانه كرد . و به پرسش از پريچهره پرداخت .

 كه چهرت بمانند چهر پريست

 

بدو گفت ، خسرو نژاد تو كيست 

  ز   سوي  پدر    آ فريدونيم   

 

 بگفتا ، كه از مام خاتونيم   

 بدان مرز وخرگاه او پروزست 

 

نيايم سپهدار گر سيوز ست 

هم از تخمه ی تور با جاه و آب

 

كه اويست هم خويش افراسياب

پس پريچهره را به شبستان خود فرستاد و او را سرور ماهرويان نمود و اورا بزني بگرفت .

 

 بسر بر ز زر و زِ پيروزه تاج   

 

نهادند زير اندرش تخت   عاج       

بياقوت  و  پيروزه  و     لاجورد

 

بيآرا ستنـد ش به ديبـــاي زرد

{  پريچهر ، از نياي گرسيوز برادر افراسياب واز نژادِ فريدون است . او بيگناهِ پاكِ پارسائي است ،كه ا ز دست اهريمنِ مستي پدر و راهزنان فراري گشته است . و پس از فرارِ ازدست بَدان ، و دست سرنوشت به پهلوانانِ ايران، پناهنده مي گردد. و همسر كي كاوس و شه بانوي ايران مي شود كه او هم از نژاد فريدون است . فريدوني كه آژي دهاك را به بند كشيد و به كوه البرز بست و زمين را بين سه پسرش سلم و تور  وايرج بخش نمود . }

پس از چندي در  بهارِ خرم و شاداب ،  از آن مادرِ نيك نهاد ،  بچه ی فرخِ زيبائي بدنيا آمد . كه در زاد روز او اختر شناسان ستاره و زايچه او را آشفته ديدند ؟!

 

 يكي كودك آمد چو تابنده مهر      

 

چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر     

 به  چهره  بسانِ  بت     آذري 

 

جدا گشت ازو كودكي چون پري 

كز آنسان نبيند كسي روي و موي  

 

جهان گشت از آن خرد،پر گفتگوي
 بدو چرخ گردنده را بخش كرد 

 

جهاندار   نامش    سياوخش    كرد

 

 تاآنكه رستم به پيش كي كاوس آمد وكودك و زيبائي او  را بديد .

 

تهمتن بيامد بر شهريار 

 

چنين تا بر آمد برين روزگار   

مرا پرورانيده بايد بكَش

 

 چنين گفت كين كودك شيروش            

 مر او را بگيتي چو من دايه نيست

 

چو دارندگانِ ترا مايه نيست

رستم دايه سياوش گرديده و او را به زابلستان نزد خود برد . و به آموزش وپرورشش پرداخت  .

 

عنان وركاب و چه و چون وچند    

 

سواري وتير و كمان و كمند            

همان باز و شاهين و يوز وشكار 

 

نشستنگه و مجلس و ميگسار          

سخن گفتن و رزم و راندن سپاه

 

 ز دادو زبيداد و تخت وكلاه             

 بسي رنج برداشت كآمد ببر     

 

هنرها بياموختش سر به سر              

بمانند او كس نبود از مهان       

 

سياوش چنان شد كه اندر جهان      

 به نخجير  شير آوريدي به بند

 

چه يكچند بگذشت گشت او بلند

 

 رستم پس از رنج وكوشش فراوان  در بزرگ نمودن سياوش و هنر آموزيها به او ، هرچه مي دانست به او آموخت .

سياوش بزرگ شده و به رستم گفت :

 كه آمد بديدار شاهم نياز            

 

چنين گفت با رستم سر فراز       

 هنر هاي شاهانم آموختي    

 

بسي رنج بردي و دل سوختي

هنرها وآموزشِ پيلتن 

 

پدر بايد اكنون كه بيند زمن  

پس رستم سواراني گرد آورد و با پوشيدني وگستردني بسيار ،  با سياوش وبزرگان زابلستان ،  به نزد كي كاوس رفتند . تا پدر پور سر فراز را ببيند .

{ سياوش از مادري پاك و پارسا و والا نژاد و پدري فرمانروا بدنيا  آمد .  او مانند پريان زيبا بود . و بدست رستم ِ تهمتن ،   آئين داد و پهلواني و پاكي را آموخت . و يلي پهلوان ، پاك نهاد ، نيك گفتار و نيك كردار شد .}

كي كاوس ، توس وگيو  را به پيشواز رستم و سياوش فرستاد و پس از ديدن سياوش و برزو بالاي او به شگفتي  بماند .

 كه آمد سياوخش با فرهي

 

چو آمد به كاوس شاه آگهي

برفتند با شادي و پيل وكوس          

 

بفرمود تا با سپه گيو و توس  

بر آن تخت پيروزه بنشاختش 

 

ز رستم بپرسيدوبنواختش

 بسي آفرينها برو بر بخواند            

 

چنان از شگفتي برو بر بماند 

 بسي بودني ديد و بس گفتگوي  

 

 بران برز وبالا و آن فرّ اوي  

 بخواند و بماليد رخ  بر زمين  

 

بسي آفرين از جهان آفرين 

خداوند هوش وخداوند مهر

 

همي گفت كاي كردگار سپهر 
نيايش ز فرزند گيرم نخست

 

همه نيكوئيها به گيتي ز تست

 

كي كاوس به خشنودي ديدار پسرش يك هفته جشن گرفت و شادماني نمود  . و تا هفت سال به آزمايش سياوش پرداخت . سياوش در كنار مادر و پدر مهربان روزگار بخوشي و خرمي گذراند و در نهادش جز پاكي و راستي چيز ديگري نداشت ..

 بهر كار جز پاكزاده نبدو

 

چنين هفتسالش همي آزمود

در هشتمين سال آمدن سياوش به پيش پدر ، او در هر آزمايشي به سرفرازي  گذر كرد ، پس برسم بزرگان و فرّ كيان ، منشوري بر پرنيان نوشتند و تاجِ زر و كمرِ زرين به سياوش دادند . و او را جانشينِ پس از پدركردند . و سروري سرزمين كورشان (كهستان) را كه در فرا رودان (ماورا النهر ) است  بدو دادند  .[1]

خوشي سياوش چندي نگذشت كه مادرش را از دست داده و سوگوار و اندوهگينِ مادر شد . تايكماه خنده بر لب خود نگشوده و  به گريه و زاري پرداخت . و آنچنان به جانِ شيرينش ستم روا داشت كه پدر و بزرگان ايران نگران او شدند . چون بزرگان و دانايان  از دلِ سياوش آگاهي يافتند به سوي او شتافتند و به پند و اندرز او كوشيدند و گفتند:

 ز دستِ اجل هيچكس جان نبرد     

 

هر آنكس كه زا د او ز مادر بمرد        

 به مينوست جان وي اندُوه مدار    

 

كنون گر چه شد مادرت يادگار         

 دل آورد شه زاده را باز جاي 

 

بسد[2] لابه و پند وافسون و راي    

بدو شادمان شد دل شهريار

 

 بر آمد برين نيز يك روز گار

چندي بگذشت و سياوش كمي آرام گرفت .

روزي كي كاوس با سياوش  در ايوان نشسته بودند . سودابه كه  جانشين مادر او شده بود به ايوان آمد . و بناگاه روي سياوش را  بديد . از ديدن سياوش دلش به دميدن افتاد و چنان شد كه يخي به كنار آتش آمده باشد ! پس از آنروز كسي را پنهاني  به پيش سياوش فرستاد و او را به شبستان خود خواند ؟!

 بر آشفت از آن كار آن نيكنام 

 

فرستاده رفت و بدادش پيام  

مجويم كه با بند و دستان نيم 

 

بدو گفت مرد شبستان نيم

سياوش از پيام بر آشفته گشت وپيام آور را از خود براند .

سودابه شبي به نزد كي كاوس رفت و بدو گفت : سياوش را به شبستان بفرست تا او خواهران و دخترانِ ماهروي آنجاي  را ببيند و كمي بياسايد .  ما از او پذيرائي خواهيم كرد . كي كاوس از مهر مادرانه سودابه خشنود شد . چون سياوش مادرش تازه مرده بود .

بدو مر ترا مهر سد مادر است           .

 

بدو گفت شاه اين سخن در خورست   .

 

كي كاوس سياوش را خواند و به او گفت :

 كه مهر آورد بر تو هر كت بديد 

 

ترا پاك يزدان چنان آفريد            

كسي پاك چون تو ز مادر نزاد        

 

 ترا داد يزدان به پاكي نژاد

 چو سودابه خود مهربان مادر است

 

پسِ پرده ی من ترا خواهر است

پس بديدار خواهران و دختران به شبستان بر و كمي بياساي  . سياوش انديشيد كه اين گفتِ سودابه است و  سخن پدر نميباشد . پس  به پدر گفت :

من بايد با بِخردان و رزم آوران بنشينم ، تا به  دانش و آئين رزمِ  با گرز و نيزه و تير وكمان  دست يابم . و بتوانم با آمادگي در برابر دشمنان و بدگمانان برابر ي كنم  . اما ازشبستان و زنان دانشي نمي آموزم . پس از رفتن من به شبستان در گذر .

پدر از اين سخن نيكو شاد شد و ليكن گفت :

انديشه بد در دل نداشته باش و براي شادي به شبستان برو . سياوش كه پايداري پدر را ديدگفت :

دل و جان بفرمان تو داده ام           

 

من اينك به پيش تو استاده ام  

 تو شاه جهانداري و من رهي

 

برآنسان روم كم تو فرمان دهي

{ سياوش با خوي بد سودابه روبرو مي شود و از او دوري مي كند . در آغاز به پاسخ نخستينِ  فرستادهُ سودابه وسپس در دومين بار به فرمان پدر از رفتن به شبستان خودداري مينمايد . و ليكن براي بار سوم و به  فرمان دوم پدر سرپيچي نميكند و فرمانگزار كيكاووس مي شود . و آماده ی روبرو شدن با سرنوشت خود ميگردد . }

هيربدي بد نهاد كليد دار شبستان بود  . كي كاوس به هيربد گفت كه سياوش را به شبستان ببرد و ازو پذيرائي كند . سياوش بدستور پدر به شبستان رفت .

 

 سياوش همي بود ترسان ز بد 

 

چوبرداشت پرده ز در  هيربد           

بديدار او بزم ساز آمدند

 

شبستان همه پيش باز آمدند

شبستان بزرگ بود و باشكوه  ، همه جاي بوي مشك و نواي ساز و آواز مي آمد . و  به پرده هاي ديباي رنگارنگ و زيبا   آراسته بود. رامشگران و خوبرويان در آنجا مي خراميدندو چشم را خيره مي كردند و دل هر جواني را به تپش مي انداختند .

در نزديك ايواني ، تختي با شكوه و زرينِ پيروزه نگار بودكه

 

 بسان بهشتي پر از رنگ و بوي         

 

 بر آن تخت سودابه ی ماهروي        

سرجعد زلفش شكن بر شكن

 

نشسته چو تابان سهيل يمن

سودابه تا سياوش را بديد به پيش او رفته و او را زماني در بر گرفت 

 

 نيامد ز ديدار نو شاه ،  سير                

 

همي چشم و رويش ببوسبد دير       

همان شاه را نيز پيوند نيست 

 

 كه كس را بسان تو فرزند نيست

 

سياوش بدانست كه آن مهر مادري نيست و خودرا زود از دست سودابه ی  فتنه گر ، رهانيد . و به نزديك خواهران خود رفته و پس از چندي از شبستان بيرون شد .

سودابه باز به نزد كي كاوس رفته و گفت :

.تاپيش از آنكه سياوش كسي را برگزيند كه در خور او نباشد . بايد زني از نژاد والا براي او برگزينيم و او را ياوري بنمائم .

پدر ، پورِ خود را خواسته و به او گفت :

من آرزو دارم كه از پشت تو شهرياري ديگر بيايد و همانگونه كه من از تو خشنودم ، تو نيز از فرزند خود خشنود گردي . اختر شناسان و پيشگويان گفته اند كه ازپشت تو پسري بدنيا مي آيد  كه در جهان يادگاري بزرگ و فرامش نشدني خواهد شد . سياوش گفت :

 

چنين گفت من شاه را بنده ام            هر آنكس كه او بر گزيند رواست

 

 بفرمان و رايش سر افكنده ام         جهان دار بر بندگان پادشاست

سياوش از پدر خواست كه اين گفته را به سودابه نگويد و از ديدار دوباره او نگران بود !

 

ز گفت سياوش بخنديد شاه

 

 نبد آگه  از آب در زير كاه

كي كاوس به سياوش گفت : سودابه مانند مادر تو است و تو را پاسباني ميكند . پس به شبستان او برو و دختري از بزرگان برگزين . ليكن سياوش از روبرو شدن با سودابه نگران بود .

 

نهاني ز سودابه ی چاره گر     بدانست كه آن نيز گفتار اوست

 

 همي بود پيچان و خسته جگر       

 همي زو بـدّريد بر تنْش پوست

سياوش بار دوم و به فرمان پدربراي بر گزيدن همسر به شبستان  كشيده شد . سودابه همه ی دختران دم بخت را به پيش خود خواند .

 

همه دختران را بر خويش خواند      

 به پيشش بتان نو آيين بپاي 

 

 بياراست بر تخت زرّين نشاند        

 تو گفتي بهشتست نه كاخ سراي

سودابه به هيربد گفت كه به سياوش بگوييد  به پيش من بيايد . چون سياوش پيغام سودابه را شنيد خيره ماند و از پروردگار ياري خواست .

بسي چاره جست و نديد اندر آن        .

 

همي بود پيچان و لرزان بر آن           .

اما سياوش به ناچار ، خرامان به كنار تخت سودابه رفت و زيبايي و آرايش سودابه را بديد . سودابه از تخت پايين آمد و

 

 

خرامان بيامد سياوش برش     

 بياراسته خويش چون نو بهار          

به پيشش بتان نو آئين به پاي     

 فرود آمد  از تخت و شد پيش اوي سياوش بر تخت زرين نشست

 

بديد آن نشست و سر و افسرش ِبگِردَش هم از ماهرويان هزار    
 توگفتي بهشت است كاخ و سراي   
به گو هر بياراسته روي و موي       
 به پيشش بكش[3] كرده سودابه دست

سودابه همه ی دختران را به سياوش بنمود ،  و گفت از اين بتان تراز كه همه در شرم و نازند ،  هر كه را بخواهي برگزين .

 

بتانرا بشاه نو آئين نمود               

 بدو گفت بنگر برين تختگاه         

 همه نارسيده بتان تراز              

 كسي كت خوش آيد سر اپاي اوي  سياوش چو چشم اندكي برگماشت    همي اين بدآن آن بدين گفت ماه

 

 كه بودند چون گوهر نا بسود           پرستنده چندين به زرين كلاه         

 كه بسرشتشان ايزد از شرم ناز               نگه كن بديدار و بالاي اوي           
 از ايشان يكي چشم زو بر نداشت          نيارد بدين شاه كردن نگاه

و همهُ ماهرويانِ والا نژاد ،  از زيبايي سياوش ، در شگفت شدند و آرزوي برگُزيده شدن را نمودند . و به تندي بر تختهاي خود بنشستند  .

سودابه گفت :

 

نگويي مرا تا مراد  تو چيست         

 هر آنكس كه از دور بيند ترا  

 

كه بر چهر تو فرّ ِ چهر پريست      
 شود بيهش و بر گزيند ترا

سياوش بر خود  فرو ماند و پاسخي نداد و بر دل پاك نهادش آوائي آمد و بيانديشيد :

كه من بردل پاك شيون كنم            .

 

به آيد كه از دشمنان زن كنم            .

او باخود گفت كه :  دختران شبستانِ سودابه ، بدست او پرورش يافته اند و مانند او مي باشند . و به ياد داشت كه ، مهترانِ نامور به او گفته بودند ،  زنان بد ،  بر سر فرمانروايان و گُردان ايران ، چه آورده بودند . پس سياوش خاموش ماند و سر به پائين انداخته و پاسخي نداد .

سودابه به سياوش گفت كه ماهرويان مانند ماه در برابر تو اند . من هم مانند خورشيد شبستان در برابر تو مي باشم . شگفت نباشد كه به ماه رويان ، نگاهي نكني  وكسي را برنگزيني ، چون خورشيدِ شبستان را در كنار خود داري .

نباشد شگفت ار شود ماه خوار          .

 

تو خورشيد داري خود اندر كنار        .

اگر تو با من پيمان ببندي ، و از من دوري نكني ، مانند دختران نورسيده با تو خواهم بود ، و مرا در پيش پاي خود داري .

 

بسوگندِ پيمان كن  اكنون يكي   

چو بيرون شود زين جهان شهريار   

 من اينك به پيش تو ِاستاده ام        

  ز من هرچه خواهي همي كام تو        سرش تنگ بگرفت و يك بوسه داد  رخان سياوش چو گل شد ز شرم     چنين گفت با دل كه از كار ديو     

  نه من با پدر بي وفايي كنم            اگر سرد گويم برين شوخ چشم     

 يكي جادويي سازد اندر نهان

 

ز گفتار من سرمپيچ   اندكي          
 تو خواهي بُدَن زو مرا يادگار        
تن و جا ن شيرين ترا داده ام          برآرم نه پيچم سر از دام تو         
همانا كه از شرم ناورد ياد              بيآراست مژگان به خوناب گرم    
 مرا دور  دادارِ كيوان خديو            
 نه با اَهرِمَن آشنايي كنم             بجوشد دلش گرم گردد ز خشم    
 برو بگرود شهريار جهان

وبا خود انديشيد كه كاوس را دوباره خام خواهد نمود و ، فتنه اي نو برمي انگيزد . پس با زبان گرم  و  نرم با او بايد سخن بگويم و او را از خود دور نمايم .

سياوش گفت : تو زيباي زيباياني ، و ليكن درخور تنها پادشاه مي باشي . من يكي از دختران را بر مي گزينم  ، و با آن دختر پيمان مي بندم . و اكنون زبانم را پيش تو گروگان مي كنم ، كه تا آن دختر پيش من باشد . به دختر ديگري نگاه نكنم  ، و هميشه او را نگهدارباشم .  اگر چهره من نكوست 

 

مرا آفريننده از فر خويش              

تو اين راز مگشاي و با كس مگوي

 سر بانواني و هم مهتري              

چنين گفت و برخاست از پـيش اوي  همي زود بيرون شد اندر زمان

 

 

چنين آفريد اي نگارين ز بيش     
 مرا جز نهفتن همان نيست روي    <